جیغ
ه‍.ش. ۱۳۸۲ اسفند ۱۳, چهارشنبه
نميدونم داشتم چه خوابي ميديدم اما تنم درد ميکرد.توي ساختمونها بالا و پايين ميرفتم.نميدونم اين روزها چرا خوابهام روي پلهاي لرزان اتفاق مي افتند.عميق ترين دره هايي که به زندگيم ديدم. تنم درد ميکرد .داداشي صدام کرد.چشمام باز نميشد ولي به اين دنيا اومدم.گفت چي شده؟سرمو تکون دادم.معني نداشت اما کار بهتري بلد نبودم.گفت خواب ميديدي؟چشمام باز شد.پرسيدم:داد زدم؟گفت نه.داشتي به شدن نفس نفس ميزدي.صورتت ملتهب بود.نشست کنارم.دستاشو پل کرد روم.گفت خواب؟سرمو تکون دادم.نگراني از چشمهاش روي تنم ميريخت.گفتم تنم درد ميکنه.گفتم ميترسم.حالا که فکر ميکنم ميبينم که واقعا ميترسم.تعبير اين خوابها چيزي از من باقي نخواهند گذاشت.
فکرش رو بکن٫چقدر خسته ام
Links to this post:
ایجاد یک پیوند