جیغ
یکشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۳ ه‍.ش.
...شب بود.در ارامش و سکوت کامل کنارت راه ميومدم.سکوت کامل.شب قبل مست شده بودي براي اينکه هر چيزي که توي سرته رو به من بگي. گفتي و من در سکوت کامل گوش دادم و بعد بدون گفتن هيچ کلمه اضافه اي خداحافظي کرده بودم و رفته بودم و تو عصبانيت تعبيرش کرده بودي.اشتباه کرده بودي.مثل خيلي هاي ديگه که فکر ميکنن شناختندم وپيام حرفهامو ميگيرند.که معني سکوتم رو ميفهمند.اشتباه کرديکجا بوديم؟اها توي نياوران.کنار درختهاي بلند و انبوه.چه قشنگ بود.بعد دستم رو گرفتي و فکر کردي من دستم رو ميکشم.باز هم اشتباه کردي.فکر کردي من نميفهمم يک ماه زندگي کردن اونطوري که حسرتي نمونده باشه رو. اشتباه کرديبوي اشنايي توي هوا بود....عطرت چيه؟ اين بو رو من ميشناسم.اين بوي داداشيه...اما خوب بوي تو هم شد.خبر نداري که اينجا هم بي اختيار دستم ميره طرفش و بو ميکشمش.نه به خاطر تو.به خاطر اون لحظاتي که با اين بو توي سرم حکشون ميکردم .لعنت به تو.ميدوني که اين eternity مزخرف ظاهرا ميتونه به همون قدرت اول همه چيزو برام زنده کنه؟شب خوبي بود نه؟رفتي يه کتاب برداشتي و خريدي.هنوز يک کلمه هم باهام حرف نزده بودي.فقط دستم رو گرفته بودي .خواستم اون سکوت ازار دهنده رو بشکنم.کتاب رو قاپ زدم و با سر و صدا ورقش زدم.اصلا نگاهشم نميکردم .فقط ميخواستم سکوت نباشه.خسته بودم .دلم تحملشو نداشت.خسته بودم...چه جالب!در باره چي هست؟..نگاهم کردي و هيچي نگفتي و چه نگاهي هم!پسش دادم.صفحه اول رو باز کردي و کتاب رو همونطور دادي دستم.سفيد بود.بالاش نوشته بودي:براي تو کي نوشتي؟؟...سکوتچند ساعت راه رفتيم.چند ساعت سکوت کرديم.چند ساعت گذاشتيم نسيم از کنار درختهاي خيابون به ما هم برسه.چند ساعت خوبي بود.اعتراف ميکنم.دلم ميخواد يه عالم از اون يک ماه بنويسم.فکر کنم به حرفت عمل کردي.الان که فکر ميکنم ميبينم حرفت درست بود.تو ادمش نبودي.منم با تاتي تاتي زندگي راه ميام.مقاومت نميکنم.اما خبر داري که گند زدي؟خبر داري که حالا کسي پيدا شده که ميتونه اعتراضي کنه و تو بايد خفه شي؟خبر داري که گه زدي به چيزايي که لازمشون داشتم؟خبر داشتي که تو زندگي گه گرفته و ويران من تنها چيزي که نياز نبود لجن ماليدن به چيزايي بود که نيازشون داشتم؟واقعا ميدونستي؟ميدوني هفته اول بود تو وسايل داداشي اين عطره رو ديدم.برش داشتم.دادشي فهميد براي چي.براش تعريف نکرده بودم ٫اما هيچکي تو دنيا مثل اون منو خوب نميخونه.گاهي اوقات جرات نميکنم در مورد چيزي ازش سوال کنم.تا ته اون فکري که باعث اين سوال شده رو ميره. عطرو که گرفتم دستم اروم از پيشم رفت.من نشستم.ميترسيدم که بوش کنم.ميترسيدم از داد دل خودم.ميترسيدم از اينهمه شکنندگيم.اما بوش کردم....بوش کن!بذار يادت بمونه عطر حماقتو.بذار هميشه جلو چشمت باشه تا فراموش نکيني دردي رو که خماقت به ادم تحميل ميکنه..بذار زجرت بده.اگه اينقدر احمق بودي که اونهمه مصيبت ادمت نکرد بذار زجرت بده .بوش کردم.هنوزم بوش ميکنم.اولش احساس خنکي سبکي ميکنم و بعد کم کم تبديل به گرماي ازار دهنده اي ميشه.انگار تمام فرايند به لجن کشيده شدن اون روزها رو تو همون چند ثانيه تکرار ميکنه.کامل.و من اين کارو ميکنم.بايد يادم بمونهنه نميفهممت.نميخوام هم بفهمم.بارها اعتراض کردي که چرا نميتونم وارد خلوتت بشم؟گفتم خلوتم مال منه.فقط من.اونجا بايد تنها باشم. با خودم.گفتي هيچوقت فراموش نکن.تو با منم تنهايي..و من لبخند زدم به اين اشتباه فاحشت....من با هيچ کس تنها نيستم..اينو يادت نرهچه انتظار بيهوده اي !از کسي که حرفهاي خودش رو فراموش ميکنه. از کسي که جلوي پاي خودشو نميبينه.من هيچوقت عاشق کسي نبودم.اين يه حسرته.چون تواناييشو ندارم.زمان درازيه که ناخواسته ياد گرفتم براي احساسم مهاري داشته باشم.که ادمها رو اول بفهمم بعد براي روابطم اسم بذارم.وقتي حماقتهاشونو ميبيني چطور عاشقشون بشي؟ادمهايي که نميخوان ببيننت.چيزي که اسمشو عشق ميذارن اينه که تصوير خوبي از خودشون در رابطه با تو دارن.من اينو درک ميکنم.تا جايي که جا داشته باشم به خودخواهيشون اعتراضي ندام.اما حريم خودمو براشون به لجن نميکشم.مينويسم اينجا که از بار درد خودم کم کنم.که بارهامو يکي يکي بذارم پايين.به خاطر تو نه.به خاطر خودمبازم بوش ميکنم.اول سعي کردم فراموش کنم.اما احمقانه است.چيزي که وجود داشته رو نميشه فراموش کرد.مثل اون روز صبح که از شمال اومدم.مثل روزهاي شمال.مثل اون شبايي که کنار دريا بودم و زنگ ميزدي.مثل شبي که با هوفر ساعت ۳ نيمه شب وسط بابل ايستاديم که يه اتوبوسي بياد ببرمون تهران.اون شب رو توي اون اتوبوس مزخرف که با اينکه تمام وجودمون از اون لکنته درد گرفته بود بازم هر هر ميخنديديم.صبحش که تا رسيدم با گل و خاکي که بهم چسبيده بود و اون کثلفت و خستگي سفر بدو بدو اومدم بالا .کسي نبود. خشکت زد از تعجب و بغلم کردي و از خستگي نزديک بود همونحا خوابم ببره.اون روز رو دوست دارم.هنوز بوشو يادمه.نه اشتباه نکن.اوني که دوستش دارم تو نيستي.اون موقع هم نبودي.اون لحظه بود.اول لخظه است.او تصوير اشفتگي و بيقراريه.اون بو که تو سرمه.اينکه به خاطر چيزي پله ها رو کمي تندتر بري بالا.غم انگيزه نه؟اما واقعيته.انگيزه تو نيستي.کسي نيست.خسته ام.دلم نميخواد ديگه ازت بگم.دلم ميخواد هيچ عطري نداشته باشم.هر کدوم زجري هستند برام.هر کدوم ميتونن به تنهايي يه جهنم باشن برام.جرات ندارم بوشون کنم.جرات ندارم که بندازمشون دور.خدا کنه او هاوک رو با خودم نبرم پاريس که ياد پارسال بيفتم که پاريس بودم و بعد اونهمه بدبختي که ازش پاشده بودم رفته بودم اونجا و چند هفته بعدشم قرار بود دوباره برگردم توش بازم چقدر انگيزه داشتم براي زندگي.چه سرشار بودم ازاميد براي اون چيزي که درست ميدونستمش.مينشستم و بحث ميکردممن ميگفتم انقلاب فرهنگي و اون ميگفت بدون انقلاب چريکي فضايي براي انقلاب فرهنگي نميمونه.خوش بين بودم.احمق بودم.الانم هستم.ول کن ميشينم اهنگها رو دونه دونه گوش ميدم.اين شبا چقدر سرد و خالي وتنهان.يه روز ميرسه که تلاشامو کردم و ناراحتش نيستم.ميتونم بشينم و پاهامو بذارم رو ميز و چشمامو ببندم و به همه چيز با خيال تخت بدوبيراه بگم.که اگه امثال تو رو ديدم چشمامم باز نکنم.ميدوني؟اون روز واسه من يه انگيزه اس...حالا برام خيلي خوب عيان شده .ادمهايي که به نظر بزرگ ميان با حرفهاي قشنگ با شخصيتهايي رويايي با فهم زيادي که به نظر مياد داشته باشن با تحليلهاي غير معموليبا کلمات دراز و طويل با يه عالم چيزهاي قشنگ..و وقتي يه قدم از اونجايي که هستي بهشون نزديکتر ميشي ويرانه اي ميبيني که يه نقاشي قشنگ جلوشو پوشوندهآهاي ادمها!نميخوام بشناسمتون.بهم نزديک نشين.گولم بزنين.نذارين بوي لجن اصلتونو بشنوم.همونطوري که من با نزديک شدن ازارتون نميدم.همش اجازه ميدم تا دلتون ميخواد خودخواه باشين و فکر کنين نفهميدم حماقتهاتونو ٫کثافتاتونو٫ نقش يه دختر معصوم احمق رو ميگيرم و شما هم راضي هستين. چرا که نه؟ شما هم نيازي ندارين تظاهر کنين که دارين سعي ميکنين که منو بفهمين٫چون خودم ميدونم که هيچ علاقه اي بهش ندارين و دست برقضا خودم هم ندارم.بذارين فقط با هم تابلو ها رو نگاه کنيم٫خوب؟
جمعه ۸ آبان ۱۳۸۳ ه‍.ش.
نچ! نمیگم
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو...
دارام دارم رام داررا دارام رام...
هوم.
آها! منفجر شدم
کثـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــافتی که سینا رو اذیت میکنی.بچه ها خوبن.همیشه خوبن. شماها کثافتین.همه کثافتن.هیچ بچه ئ بدی نیست.هیچ بچه ای توی این دنیای عوضی.کاش هیچوقت نبینم این چیزا رو.کاش هی مثل روح سرگردان بین تمام دعواها و بدبختی های این خانواده نباشم. کاش این من نباشم که به پدر و مادرم تذکر میدم باید بس کنن. کاش این من نباشم که به مامان کوفتی این بچه زنگ میزنم و به بهانه ئ مزخرفی مثل خواب دیدن بهش از هر راهی بگم که با بچه ها خوب باشه.که الاغ تو طویله هم اگه دو تا کتاب روانشناسی خونده باشه یا چشم کورشو باز کرده باشه میدونه ک اصول اولیه تربیتو. روم نشد بهش بگم کم خودتو سگین ؟کم مشکل دارین و تن این بیچاره ها باید بلرزه ؟ کاش این من نبودم که تنهایی های کوکو و اون بابا مامان احمقشو ببینم که دلم خونه از این چهره افسردشون و بخوام برای بار صد هزارم به راشین بگم که دیوانه داری هیزم به اتیش دردات میندازی. کاش برین از جلو چشمم گم شین همتون
روزهاست که فکر بچه ها از سرم نمیره.میشینم و میرم تو این فکر که چرا سینای من باید بچه ئ این دو تا احمق باشه. نمیفهمم که چرا چشمهای مظلومش از جلوی نگاهم کنار نمیره. بعد مسعود. بعد یاد کوکو میفتم. که چرا باید وقتی من میرم خونشون شب قبلش خوابش نبره از خوشحالی.

دستم درد میکنه خیلی

پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۳ ه‍.ش.
امروز با يه آقاهه ي بي ادب دعوام شد.بي ادب بود به منم توهين کرد.حقش بود.

امروز کلاس رو پيچونديم و رفتم پيش زهره و مرتضي.اونقدر اين مرتضي ي احمق شوخي شوخي لگد حواله من کرد تمام تنم درد ميکنه.البته خودشم بي نصيب نموند.

امشب بعد چند هفته که از پيغامها و حرفهاي ازاردهنده ئ پسرخاله هه خبري نبود يک ايميل ازش دريافت کردم ميدوني چجوري؟ اقا کامنت ميذاشته واسم با اسم ناشناس.هميشه هم بوده ها..من خر نميدوستم.اخه از کجا بايد ميدونستم. يه چزي بهم گفت منم جوابشو ايميل کردم.جوابمو که داد با ايميل اصليش داد.تمام تنم يخ کرد.اين دست از سرم بر نميداره؟ مامان چي؟بقال سر کوچه چي؟ملت تو خيابون جي؟ارين چي؟اريا چي؟اميد چي؟
چقدر تنهام.چقدر براي کشيدن همه چي تنهام.چقدر من کوچيکم.فيل خودتي اقاي رت باتلر؛من خيلي کوچولو ام؛باور کن

اسکارلت درون من داره بزرگ ميشه؛مثل اينکه
تمام تنم داره ميلرزه.درست نميدونم دليلش چيه؛ ايميلهاي مسعود يا از خواب پريدنم؟ کاش باز وقتي اينطور با وحشت از خواب ميپريدم ميدونستم که جمشيد تو اطاق بغليه.
تو اصلا مرض داري.خوشت مياد هر جا هستي ياد يه جا ديگه کني اه
باز برگشتم اينجا تو اين صفحه کوفتي.منو ياد تنهاييام توي اون اطاق کوچولو با صداي ناله ئ کبوترا ميندازه.گرچه فرقي هم نميکنه.هر جا باشم تنهام؛اونم به اين خاطر که يه چاله گنده کندن تو مغزم که هر روز ازش حباب مياد بالا
چرا نميفهمي؟من ميترسم ميترسم ميترسم
سه‌شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۳ ه‍.ش.
.
چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۲ ه‍.ش.
سينا.. مسعود ..
دلم پر ميزنه واسه درد دل کوچولوتون الان .
دل عمه درد ميکنه.چشماش خيس ميشه
نيستين که اشکاي همو پاک کنيم عسلي ها.نيستيم
نميدونم داشتم چه خوابي ميديدم اما تنم درد ميکرد.توي ساختمونها بالا و پايين ميرفتم.نميدونم اين روزها چرا خوابهام روي پلهاي لرزان اتفاق مي افتند.عميق ترين دره هايي که به زندگيم ديدم. تنم درد ميکرد .داداشي صدام کرد.چشمام باز نميشد ولي به اين دنيا اومدم.گفت چي شده؟سرمو تکون دادم.معني نداشت اما کار بهتري بلد نبودم.گفت خواب ميديدي؟چشمام باز شد.پرسيدم:داد زدم؟گفت نه.داشتي به شدن نفس نفس ميزدي.صورتت ملتهب بود.نشست کنارم.دستاشو پل کرد روم.گفت خواب؟سرمو تکون دادم.نگراني از چشمهاش روي تنم ميريخت.گفتم تنم درد ميکنه.گفتم ميترسم.حالا که فکر ميکنم ميبينم که واقعا ميترسم.تعبير اين خوابها چيزي از من باقي نخواهند گذاشت.
فکرش رو بکن٫چقدر خسته ام
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۲ ه‍.ش.
خسته ام ماماني.اينقده تنم درد ميکنه که نميدوني.اينقده بداخلاقم که نميدوني.اينقده احساس بدبختي ميکنم از اينهمه تظاهر که نميدوني.اينقده احساس بدبختي ميکنم از اينکه اينا رو حتي به خودتم نميتونم بگم که نميدوني.اينقده از همه بدم ميادکه فکرشم نميکني.تنها انگيزه اي که منو ميکشونه بوي اونجاست.راه برم تو خيابونا و احتمالا ارزو کنم باز از اونجام فرار کنم.ماماني از کجا به کجا فرار کنم؟از دست کدومتون به کدومتون پناه ببرم؟نميدوني وقتي يکي منو يه ذره ميپيچونه سريع ذهنم فلج ميشه.توان کشيدن دعوا رو ندارم.توان کشيدن هيچ بار فکري نداره.وقتي کسي بحثش ميگيره ساکت ميشم.
ديروز اينجا يه بحثايي شد بعد من سرم باز گيج رفت و رفتم غشيدم توي تخت.بعد که پاشدم غروب بود.بلند شدم رفتم بيرون.توي پارک نزديک خونه.هوا لامصب سرد بود.داشتم راه ميرفتم هيچ کس نبود جز چند نفر با سگاشون.هوا نيمه تاريک بود.داشتم ماه تتي گوش ميدادم.يهو گريه ام گرفت.اصلا نميتونستم راه برم.تمام تنم درد ميکرد.رفتم ته پارکه اون سرش گوشه روي يه تاب نشستم و گريه کردم يه دل سير.هر چي اشک ميومد تمام نميشد .بعد يهو خفه شدم.سرم درد ميکرد.ساکت نشستم.هوا سرد بود اما صاف.بعد نگاه اسمون کردم و هيچي نگفتم.داشتم هواپيماها رو نگاه ميکردم.نه که فکر کني ارزو ميکردم اونحا باشم ..حالا اينجام کمتر نيست
حوصله ندارم اينجا بنويسم چي شده بود.نميخوام کسي بفهمه.اصلا نميخوام کسي بدونه تو زندگي من چي ميگذره.نميخوام صد سال هم کسي بفهمه.نميخوام هم با کسي حرف بزنم.امروز ناديا زنگ زد.من تازه از راه رسيده بودم خسته بودم به سر حد مرگ.هي ميخنديدم.اخر سر گفت چرا اينقدر ميخندي؟ خوب من ميخندم...وقتي عکسامو ميبينن اول ميگن اينا کين پيشت؟اون کجاييه؟اينجا کجاست؟ منو ميبينين اون تو که چه مچاله ام تو خودم؟اهاي !با شمام؟جز خودتون و چيزايي که دوس دارين چيز ديگه اي هم ميبينين؟.اه که چقدر حالم از همه به هم ميخوره
امروز دو تا ايراني ديدم تو کلاسمون.جديدن.پسره من دارم با اشتياق ميگم من ايرانيم.برگشته به هلندي ميگه هلندي حرف بزنين فقط! نه بابــــــــــــــــــــــــــــــــــــا؟! چه غلطاي زيادي!.باورش شده ايراني حرف نزنه ادم ميشه.دلم ميخواست سرمو بکوبم به ديوار.لبخندهاي عميق ميزنن.به درک اه خسته ام خسته ام .تا کي روي نيمکتا خط خطي کنم درد رو؟من نمردم.هنوز با يه ذره افتاب سرد ذوق ميکنم و ميخندم.لباسامو کمتر ميکنم و خودمو با افتاب گول ميزنم.احمق چرا با من اينظوري ميکني؟چرا ؟چرا؟چراچرا ؟؟چرا؟چرا؟کثافت دست از سرم بر دار بر دار.من ادم گريه نيستم.من ادم بغل ديگران افتادن و دردامو هق هق زدن واسشون نيستم.حتي اگه بودمم هم کسي نبود.من يه اشتباهم تو اين دنياي کثافت.دست از سرم بردار.يادت رفته چطوري توي اون پارکه تند تند راه ميرفتم و هق هق ميزدم و بهت ميگفتم دست از سرم بردار؟يادته گندش اينقدر در اومده بود که دل يخ خودمم واسه خودم سوخت؟يادت رفته؟غروب سرد تنهايي که وقتي از خونه اومدم بيرون فکر کردم راضيم الان حتي يکي از اين عربها بياد کنارم بشينه که همش واسه خودم گريه نکنم؟يادته؟
يارو پسره نفر اخري توي کلاس بود که اومد باهام از در اون مدرسهه بيرون.منتظر بودم.همه گفته بودن اين يکي مونده بود.به کي بگم؟من بدم مياد. اينقدر ازم نخواين تحمل کنم.تحملمو بدجوري دارم خرج ميکنم ديگه اضافه ندارم.هيچ چيزي براي انرژي ندارم
باورتم نميشه که چقدر دلم ميخواد بنويسم.اماخوابم مياد خيلي خوابم مياد.سرم گيج ميره .صبح بايد پاشم و هي درس بخونم.خيلي بي انصافي.منو ميوني کنار کسايي که زندگي براشون تفريح ناخواسته اس.چهره هاي شادابشون کنار قيافه من چه ترکيب مسخره ايه.واقعا که اين کار جز از خودتم بر نمياد
پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۲ ه‍.ش.
امروز يه فيلم از عروسي يکي از اين فاميلا گذاشتم.صداي موزيکش شاد بود.هوس رقص کردم.هزار ساله که نرقصيدم.پاشدم که برقصم ديدم نميتونم.خشک شدم.نشد.ريتم نداشتم.توازن نداشتم.هيچي نداشتم.رفتم نشستم و نگاشون کردم.مثل هميشه
سرد و يخ و بي رنگ.اه از اون روزي که منو باز ببينند.چه روز وحشتناکي.موجودي که نميشناسيدش.دلم برايتان سوختيده ميشود!
به تو چه که من چيزي لازم دارم يا نه؟فضولي؟تو کي مني؟من کي به رسميت شناختمت که بخواي به فکر کمبودهاي من باشي؟کي گفته تو براي من اصالت داري هان؟
مامان عزيز!سعي نکن از لابه لاي صحبتهاي من بفهمي که از زندگيم راضيم يا نه٫که چه حسي دارم٫که دارم چطور روزگار ميگذرونم.سعي باطل ميکني مامان جون.پسرت ماههاست که سعي کرده و نفهميده٫کسي نخواهد فهميد٫مگر اينکه من بخوام.نميتوني دهن منو باز کني٫توانايي من در سکوت کردن و استتار به عرش ميرسه.دختر هنرمندي داري٫تبريک ميگم!
چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۲ ه‍.ش.
دلم نميخواد برگردم سر کلاس
دلم نميخواد برگردم خونه
دلم نميخواد برگردم به هيچ قبرستوني
دلم نميخواد هزار سالم برگردم ايران
دلم ميخواد گم شم
دلم ميخواد دنيا اينقدر کوچيک نبود
وقتي که سالن olc بشه پناهگاه من
وقتي که اينقدر احساس سرما کني.


ادمهاي لعنتي مزخرف مزخرف مزخرف
بهتون اهميت نميدم.به قضاوتهاي لعنتي تون
به قضاوتهاي لعنتي تون
به قضاوتهاي لعنتي تون
به قضاوتهاي لعنتي تون
به قضاوتهاي لعنتي تون
.
قضاوتهاتون بوي لجن منيت ميده
بول لجن خودتونو
بوي گند بوي تعفن بوي اشغال
ولم کنين.من از انسانيتت احساس تهوع ميکنم
از هر چيزي که شما لعنتي ها بخواين باشم
از هر لعنتي که ميخواين اسيرش بشم
بوي گند قضاوت ميدين
لعنت
به قضاوتتون
به خودتون
به همه چيزيتون
حالت تهوع دارم
سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۲ ه‍.ش.
هفته ی ديگه که کلاسهای اين ترم تمام خواهند شد٫دلم بسيار خواهد گرفت
دلم برای اون لحظه ای که وارد قسمت پشتی سالن که ساکت ترين قسمتشه ميشم و کلوديا و استيسی و ماميکو نشستند و تمرين حل ميکنند تنگ ميشه.
برای کلاس.برای لحظاتی که ساده با هم ميخنديم و ميتونم دنيای مزخرف بيرون مدرسه رو بينش قايم کنم.برای چيزهای ساده ای که ميتونيم با هم بهش بخنديم.برای اين جايی که ارامترم ميکنه.ترمهای بعد هم هستند٫اما ادمهای جديد فضای جديد رو ميارن
الان که نگاه کردم ديدم مدتيه که شکايتی از نبودن ايرانی ها ندارم
ميدونی؟راستشو بخوای٫قبلشم هيچوقت نبودن.
اگه قراره بودنشون تحمل کردنشون باشه٫فيزيکشون رو هم نميخوام
دور می ايستم و نگاه ميکنم.مثل هميشه
اما ميدونی
گاهی با حسرت
ان لحظه اي که آب داغ٫مادرانه به شانه هاي خسته ام سيلي ميزند
احساس صبر ميکنم
صبر
صبر

آرام باش
آرام
شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۲ ه‍.ش.
دلم ميخواد ياد هيچي نيفتم ميفهمي
خسته ام خسته ام خسته ام
خسته ام مرتيکه
خسته ام
خوابم مياد
برو گمشو
دست راستم به حد مرگ درد ميکنه.قلبم بازي در آورده٫دوباره
اين آهنگ دوشبه که توي مغزم رو پر کرده٫ميدونم دختره٫ميدونم که خودتم گوشش ميدي٬ميدونم٫که چه حالي داري باهاش٫و چه حالي دارم خودم.دماغم دراز شده اينقدر گفتم خوبم٫ميدوني؟
برف اومده بود اينجا.زمين سفيد سفيد.توي ترن نشسته بودم.سرمو که برگردونم هيچ کس نيست.اها شايد اون ته يکي نشسته باشه که يه هدفون تو گوششه.برنميگردونم.در سکوت به زمينهاي پهن پوشيده از برف نگاه ميکنم.به افتاب فکر ميکنم.مثل يک عشق از دست رفته ميمونه
پياده ميشم.يک دو سه چهار پنج..ميرسم دم پله ها.ميرم بالا.تند تند از بين مردم توي سالن ميگذرم.مثل هميشه ميگم:هر چي کمتر به کسي خوردي برنده اي.نميخورم.برنده م هميشه ٫اما کسي اينو نميدونه.
ميرم پايين يک..دو..سه..چهار..بدو اتوبوس اومد.يه صندلي هست اون وسط که گرمه.زيرش چرخه يا موتوره نميدونم.ميرم اونجا.ايستگاه بعدي..بعدي ..بعدي...پياده ميشم.يک...دو..سه..چهار..اها چراغ ماشينها قرمز شد.به من چه که چراغ عابرها سبز نيست٫راه ميفتم٫بقيه مثل اردک دنبالم راه ميفتن.هميشه ليدر ميخوان
از کنار ادمهارد ميشم.ميرسم دم در مدرسه.بايد از بين ساختمونها و چمنها رد بشم.صداي هوهوي باد مياد ٫من بلند ميگم:نزن لعنتي.نزن.يخ کردم.مگه نميبيني؟
ميزنه اما٫ميزنه.هيچکس موقع زدن نظر ادمو نميپرسه
سعي کن يه کم متفاوت ناراحت باشي اينکه نميشه
امروز يه خانم پيرزن منو بوسيد.خيلي هيجان انگيزه نه؟
غروب دوباره احساس کردم سرم گيج ميره خودمو رسوندم به اطاق و پرت شدم روي تخت و در جا خوابم برد.يک ساعت بعد بلند شدم.دويدم طرف اون اطاق.نشستم .داداشي نگاه به نگاههاي وحشت زده ام کرد.:خواب ديدي؟ سرمو تکون دادم...:وحشتناک؟....تائيد..بيا اينجا.نشستم پيشش.جلوش نشستم و تکيه دادم به بغلش.دستاشو گرفت دورم و با هم سکوت کرديم.ساعتها.چقدر بوي وحشت مياد
...
دستم درد ميکنه.اين روزها ديگه نميتونم خريدهاي سنگين رو يکسره بکشم.وقتي که امانم بريده ميشه مي ايستم.کاش اينجا هم ممکن بود ناگهاني يکي از برادرا رو ببينم و يه نفس راحتي بکشم٫ماشين!نه ممکن نيست شرمنده!يخ زدي راه بيفت
...
کوکوي نازنينم مياد پشت کامپيوتر ميشينه.ميکروفون رو مهرداد داده دستش. وبکم رو گذاشته جلوي صورت نازنينش.خودش اما رفته کنار مثل هميشه.
ميگه:عمه ببخشيد که من همش برات شکلک ميفرستم.اخه من سواد ندارم
عمه بهش ميگه:بيا با هم شعر بخونيم ٫برف مياد ريزه ريزه٫باشه؟
ميگه:عمه اگه تونستي بهار بيا.دلت برام تنگ نشده؟
عمه سکوت ميکنه
عمه به صورت کوچولوت خيره ميشه
...
خونه شماها ارامتر شده.صداي برادرها انگار شادتر بود.انگار دلتون يه کم قرص شد.مدتهاست که پير شدين.جلوي چشم من پير شدين.از تمام دردهايي که کسي نميدونه.از چيزهايي که گفته نميشن.ميدوني٫داشتم به ارامش يه خونهء کوچيک فکر ميکردم.اونقدر ارامش و صبر که نميذاشت غصه هاي بزرگش به چشمت بياد.
دلم گريه ميخواد٫روزهاست.گريه٫اونطوري که احساس کني داري در گريه خودت حل ميشي.نميتونم.بداخم شدم.سکوت ميکنم و دائم به چينهاي صورتم اضافه ميشه.تقصير من نيست.به من ياد دادند که با سکوت جيغ بزنم
سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۲ ه‍.ش.
از صداي کليک چراغ حمام٫ از صداي در اون اطاق٫از صداي در خونه وقتي که باز ميشه٫وقتي که بسته ميشه٫از صداي تلفن٫از صداي پا٫از صداي پريدن يه مربع کوچولو جلوت که فقط توش يه مشت کلمه داري٫از صداي خودم وقتي به سوال هميشگي:خوبي؟ جواب مثبت ميدم و هيچکس نميپرسه چرا تن صدات هيچوقت بالاتر نميره٫از صداي قاشق و چنگال و ليوان و اخبار٫از صداي خودم وقتي از تب اروم ناله ميکنم٫از صداي سرد سرد سرد ٫از تمام چيزايي که تنم رو يخ ميکنن٫از صداهايي که هيچوقت نميشنومشون٫از صداي شاد تو که اشک منو از پشت سيمها نميبيني ٫از صداي غمگين تو که فکر ميکني شادم و صورت مچاله ام رو نميبيني٫از صداي غرش هواپيما وقتي که توي ماشين از کنارش رد ميشم ٫از صداي خودم که دائم سرم فرياد ميزنه با من چه ميکني؟
...
ميخواستم بگم متنفرم
مريضم.گوشهء صندلي ترن افتاده بودم و سعي ميکردم تب چشمامو نبنده.هوا يخه.لباسها نميذارن راه برم.درد نميزاره راه برم.تب جونمو ميگيره ٫امروز دوشنبه بوده٫چشمامو ميبندم و به افتاب فکر ميکنم
ائورا کنارم راه ميومد.گفت شايد برگردم.شوکه شدم.گفتم با رونالد مشکلي داري؟سرشو تکون داد.اشکاش ريخت.من چيزي نگفتم.چيزي نداشتم که بگم.
انگيزه هاي کوچيکي براي کشيدن اين جسم به جلو باقي موندن.اه..چند وقته که يک دل سير با دهنم چس ناله نکردم؟
گلوم درد ميکنه.از تب ميترسم.وقتي که مياد به من مسلط ميشه.اينجا هيچکس نبايد به من مسلط بشه٫اينجا هيچ کس اشنا نيست.هيچ کس دوست نيست.هيچ کس محبت بي قيد نداره٫براي من.البته که براي من.اينجا زمين من نيست.هيچ جا نيست
دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۲ ه‍.ش.
واقعيت اينه که من اينجا هم احساس امنيت نميکنم
هميشه احساس ميکنم کسي داره منو ميخونه که نبايد بخونه
کسي داره منو ميبينه که نبايد ببينه
کسي پشت سرمه که نبايد باشه
خواب ميبينم کسي سايه به سايه ام مياد
خواب مامانو ديدم ديشب.خواب کوچولو رو.باهاش تو اتوبوس نشسته بودم.مامان بهم ميگفت اينجا خونهء مادرته٫چرا تعارف ميکني؟عمو کوچيکا نشسته بودن و نيگا ميکردن.انگار باز بچه شدن و مامان ميخواد بزرگشون کنه.مامان بزن تو سرشون
من بايد صبح پاشم.يعني من اراده ندارم؟چرا الان خواب نيستم؟
اها راستي من سرما خوردم
من فردا شب تب ميکنم
فردا شب روي اين تخت جهنمي بين من و بالشتها برپا خواهد بود.پس فردا شب تا صبح ناله ميکنم.شب بعد دوباره کابوس ميبينم.اما همچنان ضعف دارم
شايد روح من ايدز گرفته
بايد برم.کابوسها منتظرم هستند
همه برين کنار
ميخوام وسط سياهي هاي اين وبلاگ بشينم
زار زار سکوت کنم
یکشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۲ ه‍.ش.
من يخ زدم.هيچي گرمم نميکنه.اونقدر لباس پوشيدم که خودمم توش گم شدم.همه چي يخ زده .همه جا سرده.افتاب مثل يه روياي دور و محاله.صبحا قبل اينکه چشمامو باز کنم ميگم تو رو خدا امروز ديگه باش.يخ زدم اخه خورشيد بيرحم.چقدر ميري پيش بقيه٫خوب يکمم پيش من بيا ....نمياي؟
به درک.تو حقت همونه که ابرا بيان روسري بندازن به سرت.تو رو چه به درک عرياني
بوي مامانمو ميخوام
همين
چرا بلاگر عزيز؟واقعا چرا نوشته هاي منو پاک کردي؟اينجا رو که کسي نميخونه
اها!گمونم دلت پس سري ميخواد٫خوب اينو زودتر بگو عزيزم
مرتيکه مزخرف اونا حرفايي بودن که بايد بالا اورده ميشدن٫تو اصلا شعورت ميرسه تهوع يعني چي؟؟
پنجشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۲ ه‍.ش.
پاشو پاشو.چشماتو باز کن.ببين آفتاب در اومده.دو روز ديگه بيشتر نمونده.بعد مبتوني بيشتر بخوابي و خسته تر پاشي.پاشو گلم.به اين فکر کن که جمعه وقت داري اشپزي کني و موقع اشپزي گرم بشي.همه جا ساکته.صداي مزخرف کبوترا هم نمياد.
به اين فکر کن که يه کم افتاب از کنار پنجره اومده تو.شايد امروز يه کم گرمتر باشه.پاشو.
افرين دختر گل.پاشو.ببين به اين فکر کن که مامان احتمالا الان رفته شمال و خوش ميگذره بهش.به هيچي ديگه فکر نکن.اصلا به هبچکدوم از بدبختي هاي ديگران فکر نکن.هممون يه روز ميميريم راحت ميشيم.بهت قول ميدم.خوب؟خوب؟
چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۲ ه‍.ش.
من دارم خودمو روي سطح نگه ميدارم.ميدوني چرا تغيير نميکنم؟از بس که بهم ميگين تغيير کن!من خودمو نياز دارم براي اينکه اين روزها رو بگذرونم.براي اينکه به يه حالت عادي برسم.هر چند..عادي در زندگي من معنايي نداره.همه چيز هميشه فرق ميکنه.
يکي يکي به فهم نکات تئوري که برادر عزيز توضيح ميداد ميرسم.گاهي ازار دهنده ميشه.مثل اينکه داري يه فيلم تکراري ميبيني.من اين جامعه رو تئوري با يک نگاه ريز بين و يه فکر که بلده تحليلي کنه ديدم.تو ديدي و براي من گفتي.اولش ادم م توجه نميشه.اما کم کم که از سطح ميري کنار يهو يخ ميکني.راست گفته.وحشتش اونجاست که تا حالا همه چيزايي که گفت درست بود.بعد ياد حرفاش در مورد خودم ميفتم.يخ ميکنم.
...
از کلاس خوشم مياد.دوسش دارم.درس سخته اما کلاس خوبه.معلمام خوبن.بچه هاي خوبين.ديروز ما نمايش يک اژانس مسافرتي رو بازي کرديم. من با استيسي. براي تمرين زبان البته.فکر کردم چيز مزخرفي از اب در مياد اخه هيچ امادگي نداشتم.يهو ما دو تا رو بلند کرد و گفت.اما اتفاقا خوب از اب در اومد.جالب نکته بامزه اش اين بود که واقعي بودن نمايشمون اينجا بود که روحيات تاجر پيشه خودشونو تو بازيمون داشتيم.اگرچه بعيد ميدونم چيزي تو اين دنيا به اينا بر بخوره.
امروز درس سخت بود.خيلي سخت بود.تا خرخره رفته بودم تو کتاب و ديکشنري که يهو ديدم يکي داره در گوشم صدام ميکنه.سه متر از جام پريدم.ديدم اين پسره شاديه .گفت ميخواي کمکت کنم؟گفتم کمک؟گفت مشکلي تو فهميدن درس داري برات توضيح بدم.شايد واست سخته.از اون سر کلاس بلند شده يک کاره اومده اينور کلاس به من کمک کنه؟..نه مرسي.مشکل خاصي ندارم.رفت سر جاش نشست.عجب!
اگه هلندي من يه زبون جديدي مخلوط با انگليسي و اسپانيايي با لهجه امريکايي در اومد جاي تعجب نيست.معاشرت با اين دوستان گرامي يه ترکيب عجيبي از حرف زدن در اورده.به زوال رفتيم.مخصوصا اين ائورا.با منه هميشه.چهل سالشه تازه ازدواج کرده.خوبيش اينه که تو حال خودشه.اصولا تو دنياي خودشه.دکوراسيون و عطر و رنگ و چيزاي خوب.نيازي نيست به چيز خاصي فکر کني وقتي باهاش حرف ميزني.نيازي نيست درگير چيزاي پيچيده بشي. باهاش ميرم ديدن مغازه ها تو سنتروم اوترخت.هر دومون وقت اضافه داريم.ميريم تو مغازه و اقاهه خنده اش ميگيره از حرف زدن اين بشر.حق هم داره. خ رو نميتونه بگه.ديگه يعني هيچي ديگه!انگليسي رو هم کاملا قاطي هلندي ميکنه.بعد من پشت سرش توضيح ميدم ما هنوز شاگرداي درس زبان هستيم.بعد ميخنده و به ائورا که شروع کرده به حرف زدن ميگه:نه نه!به هلندي بگو.خودشو ميکشه و منظورشو با کمک من ميگه.بعد اقاهه شروع ميکنه به انگليسي جواب دادن.من ميخندم و ميگم:نه نه!به هلندي! اقاهه ميخنده...تو سرم بوي عطر پيچيده.داشتيم دنبال يه عطر خوب ميگشتيم که نخريم!عطور که نميخرن.بو ميکنن بعد هديه ميگيرن.درسته؟
...
يع اقاهه افغاني تو کلاسمونه.پيره.خوشم مياد از افغاني حرف زدنش.ياد داداشي مي افتم.هميشه برام افغاني حرف ميزنه.ترکي حرف ميزنه.هندي حرف ميزنه.بامزه ترشم وقتيه که هلندي ها رو مسخره ميکنه.يه وقتايي احساس ميکنم به تمام دنيا يه پوزخند تلخ تلخ تلخ ميزنه.ميدونم که نميخواد اين بدبيني رو به من منتقل کنه.من به حد کافي از زندگي بيزار هستم.خودش هم ميدونه.ساکت ميشه بيشتر وقتا.اما هم من وهم اون ميدونيم که تلخي کامم اونقدر هست که اين سکوتها کمکي بهش نميکنه
...
يکي اين روزا چند بار بهم زنگ زده..اين روزهاي ساکت رو که با درد تکرار ميشن رو تحمل ميکنم.سعي ميکنم دوستشون داشته باشم.سعي ميکنم احساس شکوه کنم.همه چيز رو تکرار ميکنم.راه سخته نه؟

کي زندگي منو ميبينه؟همه چيز روي يه بستر يخي اروم ميلغزه.صبحها وقتي داداشي درو ميبنده و ميره سر کار چشمامو باز ميکنم.هوا سرده.سعي ميکنم از پشت پنجره بفهمم که چقدر سرده.نميتونم.همه چيز بدون هيچ صدايي برگزار ميشه.پاميشم.همه چي رو جمع ميکنم.صورتمو ميشورم.به خودم نگاه ميکنم.ميخوام باخودم تو اينه جرف بزنم.اما حوصله ندارم دهنمو باز کنم.تو دلم هم حرف بزنم ميشنوم.
يه روزايي که يه افتاب کمرنگي در مياد ميگم خوب...پس هنوز زنده اي!هستي.اما اينجا نيستي.داشت کم کم باورم ميشد که مردي.اگه افتاب باشه موهامو باز ميکنم.
شباش اما يه جور ديگه اس.وقتي از ترن پياده ميشم.همه جا ساکت و خاليه.سرده.توي خيابونهاي خلوت راه ميرم و صداي پاي خودمو ميشنوم.هوا سرده.احساس ميکني داري ميري به اخر دنيا.انگار توي يه چهار ديواري کوچيکي که هي تکرار ميشه موندي.بيشتر شبا بارون مياد.از چتر بدم مياد.خوشم مياد از بارون که مثل شلاق ميخوره رو صورتم.صورتم پر بارون ميشه.ديگه لازم نيست گريه کنم.فقط هق هقشو ميزنم.هيچ کس نيست.راحت باش.شبا که ميخوام بخوابم احساس ميکنم تنم پر شده از صبوري براي اينهمه خستگي.اينهمه فکر.والا چطور زنده ام؟چطور ميگذره؟نه نميفهممت.
فکر ميکنم.به يک دنيا.به ايران که فکر ميکنم خسته تر ميشم.به اونجا فکر نکن.مگه اونجا چيزي جز بدبختي تا حالا برات داشت؟چي اونجا داري که برت گردونه احمق؟درد رو که بايد بکشي.يه جا بکش که عاقبتي هم داشته باشه.هر چند درست نميدونم اين عاقبت چيه.اما کشيدن رو خوب بلدم شدم.نه؟
..
از اين پسره تو کلاسمون بدم مياد.تنها کسي که تو کلاس ازش بدم مياد همينه.چشماش عين گربه هاي وحشيه.از نگاهش متنفرم.
.يه اهنگايي هستن ادمو مچاله ميکنن.يه چيزايي هستن ادمو داغون ميکنن.
.دختره داشت ازم سوال ميکرد .داشتيم زبان تمرين ميکرديم.گفت موزيک دوست داري؟گفتم اره.داشتم براش ميشمردم چه موزيکهايي.وسطش گفتم موسيقي ايراني.چهره اش باز شد.گفت ايراني؟گفتم اره.شنيدي تا جالا؟خوشحال شدم.با خوشحالي گفت اره تو ديسکو!پوف!چه چهره وا رفته اي داشتم اون لحظه.مرده شور هر چي ديسکو و موسيقي توشو ببرن.
اذر داشت عکسها رو نشونم ميداد.گفت اين شجريانه.ميشناسيش.گفتم من ميشناسمش.تو ميشناسيش؟گفت اره اما بدم مياد ازش...ميدونم.تلاش نميکنم از ايران برات بگم.تو اينجا بزرک ميشي.تو جز يه مشت اسم از ايران چيز ديگه اي ازش نخواهي داشت.چرا دل من ميگيره؟چيزي نماد ايراني بودن نيست تا برات بگم.مال جايي بودن يعني لحظه هايي از اونجا داشتن.درک لحظه ها رو من بهت نميدم.کسي نميده.تو همه چيتو از اينجا ميگيري...نااميد گفتم:شايد وقتي بزرگتر شدي روزي ازش لذت ببري.خودم هم ميدونستم که اين شايد خيلي دور تز از اين حرفاست.باز فکر کردم:اگه بچه اي داشته باشم؟..اه!معلقيم بين زمان.من مال هيچ جا نيستم.کشوري که درد سوغات ادم ميکنه.دنيايي که هيچ جاش نميتوني با ارامش ريشه کني.هيچ جا جايي نداري.فقط اونقدر کوله بارتو پر ميکني که اگه بيرونت کردند بلد باشي جاي ديگه اي چادر بزني.
...
کدوم احمقي گفت زندگي؟

دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۲ ه‍.ش.
بعد نزديک ۵ ماه امروز ساعت دستم کردم.ساعته اذيتم نميکنه.ارومم ميکنه.دليل هم داه اما لزومي نداره دليلش رو بلند بگم
ارزوم شده اين روزا که يه بار از خواب پاشم و احساس کنم استراحت کردم.سبک شدم.هر چي ميخوابم سنگين تر ميشم.هر چي دوش ميگيرم کثيفتر ميشم.هر کاري ميکنم خسته تر ميشم.نبايد خسته باشي.نبايد.بايد درس بخوني. به اين بدن نياز داري.تويي که بايد بهش دستور بدي.تويي که بايد بکشيش دنبال خودت.همه چي بايد کنار بره فقط درس .اه کاش بشه
به کتاب نگاه ميکنم سرش داد ميزنم من از رو ميبرمت.تو رو ميکنم پاهام براي اينکه به جاي نشستن برسم.تو رو ميکنم راه ارامشم....ادم شو سيمين!خواهش ميکنم
تنم درد ميکنه.نشستم کلي فکر کردم که من از چي اين روزا لذت ميبرم.بعد از کلي افکار دورو دراز به يه نقطهء اميدوار کننده رسيدم:چايي!
چه حس عجيبيه که چاي خوردن بزرگترين لذت ادم باشه!برم سرکلاس ديرم شد
پنجشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۲ ه‍.ش.
مثل يه درد مزمن ادامه داره .زندگي.
پاميشم و گيج گيجي ميخورم.بعد به خودم ميگم يه دنيا کار داري.سر حال شو!
اونقدر لباس ميپوشم که انگار يه کاپشنو باد کردن و ازش چهار تا دست و پا بيرون اومده.نميتونم عين ادم پاهامو از هم باز کنم
تو ترن نشستم.احساس ميکنم تمام عضلاتم گرفته.درد ميکنه.پاهامو ميذارم رو صندلي جلويي.به درک که زشته.يهويي يه قطره اشک اومد.فقط يه قطره
نه ديگه!نشد!تو قرار نيست بار همه دنيا رو بکشي.مامان امروز صبح زنگ نزده به تو.بغض هم نکرده بود.تو هم متوجه نشدي که داره گريه ميکنه اما ميخواد نفهمي.اصلا هم دوباره مشکل اونجا پيش نيومده.اصلا هم تو دور نيستي و خودتو نميخوري که چرا نميتوني کاري کني.البته قبلنشم کار خاصي نميتونستي بکني جز اينکه حواست بهشون باشه.
اون پسره خل بلد نيست خودش غذا بخوره.به مامان ميگم پاشو برو شمال حالت عوض شه ميگه اگه برم اين از گشنگي ميميره!اي خدا!من بين کيا گردم!
بابا يه وقتايي دلم ميخواد با چکش بکوبم تو سرت که اينقدر ماها و خودتو عذاب ندي.اخه چه مرضيه که هي مشکل ايجاد ميکني.چه مرضيه که اينقدر من پشک ميارم؟چه مرضيه که هميشه همه چيزم همزمان با هم پيش مياد؟اه مگه مغز من کلا چقدر گنجايش داره؟
مامان من نميخوام از بدبختيهاتون بدونم.نميخوام.ديونه شدم اينقدر به گريه کردن تو فکر کردم و خودمو خوردم.از غصه تو و اون بچه هات دق اومدم .ميفهمي؟نميشه ادم وار همتون خوش باشين؟نميشه هي نياد به سر من يکي؟
ديونه ميشي خره!ول کن.همين که اين چند شب و اين فضاي متشنج مردهء مزخرف رو بتوني هضم کني خودش کلي حرفه.توي بارون راه ميرم.يکي مياد شروع ميکنه حرف زدن.هيچ حرفيم نداره اما مثل اينکه واسه تمرين زبان بيکار تز از من گير نياورده.کوري؟نميبيني تو اين عالم نيستم؟خوب حقته که بلند بگم برو بابا حال نداري توام..
حالا هي بشين بگو وات؟وات؟ مرض و وات.کوفت کاري و وات
تعجب ميکنم چطور دارم اينقدر عق اور زندگي ميکنم.تعجب ميکنم که چطور اينقدر جون دارم.که ميشينم تا اخر شب درس هم ميخونم.تعجب ميکنم که اينهمه روزه عين ادم نيم ساعت هم با کسي خرف نزدم.که اين کلمات مزخرف نميمونن تو سرم اما باز تلاش ميکنم/.من تو يکي رو از رو ميبرم زبان عزيز.حوصله تو ندارم.ميخوام از شرت خلاص شم.ميخوام از شر ادما خلاص شم.تو راهشي.بنابراين ادم وار بيا تو سر من اينقدر باهام کشتي نگير.من دارم ميدوم که سرما رو حس نکنم.که به يه جايي براي نشستن برسم.
اونقدر خسته و افسرده ام که حد نداره.اونقدر از زنگي و ادما دورم که حد نداره.اونقدر مغزم ريپ ميزنه که خدا ميدونه.ديروز تو اتوبوس نشسته بودم داشتم نااميدانه فکر ميکردم که کاش مسلمون بودم.کاش فکر ميکردم خدايي هست که منو ميبينه و کمکم ميکنه.که پاداشي اخر همه چيز هست.که دلمو خوش کنم به يه موجود افسانه اي به نام خدا...اه نميخوام احمق باشم.حوصله گوسفند بودنو ندارم.حوصله خلق اون خداي مزخرفي رو که براي همه چيز خط کشي داره
حالم از ادمها به هم ميخوره.توي که با توجيه نگراني کاري که دلت ميخواد رو ميکني براي من هيچ فرقي با يه دزد نداري.ميفهمي؟ميفهمي؟ميفهمــــــــــــــــــــــــــــــي؟
.
نه!نميفهمي!
سه‌شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۲ ه‍.ش.
الان که از خواب پريدم اولين فکرم اين بود که بيام فايلهامو پاک کنم.هر چيزي که رو اين لامصب دارم.ساعت چهار نيم صبحه.چرا اينقدر سرم درد ميکنه؟چرا اينطور وحشتناک؟آها !يه شب وحشتناک گذشته.
ببين باهات خيلي حرف دارم.اون موقعي که اون قيافه چندش آور رو به خودم گرفته بودم هم داشتم.اما هضم همه اون حرفا برام سنگين بود.سرم شروع به درد گرفته بود.حالت تهوع داشتم.هر لحظه ميترسيدم که بالا بيارم.پاهاي لعنتيم ميلرزيد.برگشت بهم گفت:سردته؟گفتنم نه.هم خودم ميدونستم که دارم دروغ ميگم هم اون.اما ميدوني؟همه چيز وحشتناکه.اخرش کفرت در اومد...چرا حرف نميزني٫بايد بگي.من از کجا بدونم تو چي فکر ميکني؟
...نميخوام بگم.نميخوام.احساس ويراني ميکنم..لعنتي
از اولشم ميدونستم که يه چيزي هست.اصولا از اول روز همه چيز چندش اور بود.از همون لحظه که سردرد عصبي شروع شد ميدونستم که يه چيزي ميشه...
ببين.من خيلي حرف داشتم که بيام اينجا بنويسم از ايني که اين دردو تحميل ميکنه بهم.اما راه دهنم بسته شده.اون لحظات احساس ميکردم کاش بگي ديگه حرفي ندارم و بعد من چهار دست و پا از پيشت فرار کنم.در واقع همين کارو هم کردم.بعد رفتم تو تاريکي و ساکت دراز کشيدم.سريع با خودم تکرار کردم :به هيچي فکر نکن.ديوانه ميشي ها!سردردت زياد ميشه.اروم بخواب.بعدا بعدا خودت يه فکري ميکني...اما نشد!
يعني اشکام از چشم بسته ريخت.ديدم نميشه جلوشو گرفت حتي اگه سردردم هزار برابر بشه.نشستم سر جام و کف دستامو چسبوندم به چشمام.صدايي نميومد.فقط هر ثانيه چند قطره اشک از کف دستم چکه ميکرد
...ميدوني بدبختيش کجا بود؟که تو اون لحظات هم نميدونستم ارزو کنم که الان کجا بودم..پيش کي بودم.چقدر بدبختي که وقتي احساس درد ميکني هيچ اسمي سرزبونت نياد که فکر کني...کاش الان پيشش بودم.اگه اونجا بودم الان يه چيزي فرق ميکرد..اما نيست.هيچ جا خونهء من نيست.هيچ کشوري کشور من نيست.هيچ شهري شهر من نيست.هيچه در هيچ
يه چيز مسخره..بابا يکي بياد اسيد بپاشه رو من.اگه من شبيه يه عجوزه نيستم از بدبختي منه.باعث افتخار من نيست. چون تنها جايي که به کار مياد موقعيه که کسي ميخواد منو بکوبه..تو فکر کردي چون اين شکلي هستي خيلي ادمي؟؟!ببين٫من هيچي نيستم.اين مصيبت هم فقط به درد انگ خودخواه زدن ميخوره نه هيچ چيز ديگه اي.کاش واقعا به اون چهار تا کتاب و ظاهر مثلا ادم وار ميتونستم اظهار ادم بودن کنم...ميدوني؟دلم جلز ولز ميکنه وقتي اين چيزا رو ميشنوم..دلم جيغ ميکشه..دلم خفه ميشه.احساس مرگ ميکنم
نااميدانه ناله کردم ازت بدم مياد.ازت بدم مياد.چرا خواستي اخرين ذره اعتماد رو هم نداشته باشم؟چرا بايد هميشه تو فکرم حرف بزنم؟چرا هميشه همه چيز وحشته٫بي اعتماديه؟چرا همه کابوس اون ادمي که هر جا ميرم دنبالم ميادو تشديد ميکنن؟چرا امنيت نيست نيست نيست؟چرا؟
تو جوابي نداري.توجيه داري.توجيه مسخره تو رو خيلي ها دارن.همونايي که قبل تو هم اين کارو ميکردن دقيقا همين توجيه رو داشتن.اما وقتي امنيت نيست.وقتي حريمي نيست٫وقتي من نيستم اونطور که ميخوام و نميگم اونطور که دوست دارم٫فقط سعي ميکنم رد پامو از تمام عالم محو کنم.هميشه پاک کنم...لعنت به همه شما که باعث ميشين که هيچ وقت احساس نکنم تنهام و ميتونم چيزي بگم.چيزي بنويسم.به يزي فکر کنم حتي.کابوس همتون باهام مياد همه جا..حتي اگه بخوام بميرم
نفرت اوره الان حرف زدن با ديگران.نفرت اور.به تلفن نگاه ميکنم که اگه زنگ بزنه خوردش ميکنم.حالت تهوع دارم.تهوع تهوع تهوع تهوع
خوب.باشه.من به همه چي نظم خواهم داد.اما هيچي نميتونه جلوي سگ شدن منو بگيره.در تعجبم.اتفاقا هميشه هم همين پيام رو همه ميدن.يعني سگها رو بيشتر از ادمها دوست دارن؟
اون موقعي٫ميدوني٫داشتم تو دلم فکر ميکردم تو رو خدا ديگه نگو.ميدوني چرا هي پاهامو جمع ميکنم تو دلم؟ميخوام جاي کمتري توي دنيا اشغال کنم..ميدوني؟احساس کردم يه تيکه زائده ام که چسبيده روي پوسته زمين
کاش ميشد خودمو مثل يه اشغال ميکندم و مينداختم تو سطل اشغال تاريخ
کاش ميشد مثلا سردردهاي وحشتناک رو کشيد
بيا همه با هم بميريم.خوابم مياد اخه.از اون خوابهايي که تو چي ميدوني ازشون!
کلمه هام کمند...کلمه هاي لعنتيم کمند ...
شنبه ۲۰ دی ۱۳۸۲ ه‍.ش.
ددي نازنينم خوابيده.دخترکش با اينهمه نوسان ديوانه اش کرده.خودش رو هم
واي که چقدر ترسناکه ترسيدن.من اراده کردم که خيلي چيزها عوض بشه. من اراده کردم که اراده داشته باشم.
هر کي ميرسه بهم اين روزا ميگه متاسفم که اينهمه ادم اونجا کشته شدن..فاميلي اونجا داشتي؟نگاهشون ميکنم...نه!فاميلي نداشتم..اما هر چي که توي اين دنيا دارم رو روي يک عالم گسل وحشي گذاشتم و اومدم اينجا.شايد هوس کنه که منو بدبخت کنه.اگه بخواد ميتونه.منم صبر نميکنم مهناز..فکر ميکني من نفهميدم اون وحشتت رو؟از روزي که اين اتفاق افتاد شب و روزم با کابوس ميگذره.تمام عضلاتم گرفته.اون يه ذره خواب درست رو هم ندارم.دلم ميخواد دائم زنگ بزنم به همه و بگم مواظب خودتون باشين..چه کار عبثي!
ديشب رفتم کلاس .آلينه اومد جلو.يه پيرزن خيلي مهربونيه.بغلم کرد و چند بار بوسيد.من اول تعجب کردم.بعد گفت براي هموطنات متاسفم...مرسي.اما شما رو به خدا٫چرا نميذارين يه لحظه فراموشم بشه؟چرا نميدونين که چه وحشتيه اينکه فکر کني ممکنه تو يه لحظه همه چيزتو از دست بدي؟؟همه چيز.به معناي واقعي کلمه.و اون وقت ساختن اينده تو اون لحظه چه معني پيدا ميکنه؟حرفت درست بود مهناز.فکر ميکنم عکس العمل خودمم همين باشه.ديگه منتظر اين نميمونم که ببينم کسي هم برام مونده يا نه...
اگه اتفاقي بيفته من زنده ميمونم.اين از همه چيز وحشتناک تره...زلزله!نيا!من خيلي چيزا اونجا دارم.خيلي چيزا.ميفهمي؟زندگيم روي يه طناب لرزان هست..نخواه که پرت شم پايين
با خودم تکرار ميکنم فکرشو نکن.حتي اگه کسي نباشه بازم تو توانايي زندگي داري.اه!چه جک مسخره اي!
چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۲ ه‍.ش.
...داره صبح ميشه٫باز نشد.به خودم گفتم شبها رو بخوابم.اين ميشه اول تغيير نه؟اگه اين يه مورد عوض بشه کلي شبيه ادمها ميشم.منو اينقدر با هل دادن به طرف تغيير نترسون خوب؟
اخ اگه کسي بدونه چه وحشت عميقي توي منه مياد کمکم.من از يه چيزي ميترسم.تمام سعي مو ميکنم که شجاع باشم.تو يروزا هي پسش ميزنم.به روي خودم نميارم .اما مياد.يهو ميگيره.بعد يهو وسط خنديدن با داداشي ام.ساکت ميشم.ميگه چي شد؟ميگم نميدونم.. جرات نميکنم بگم..چي بگم؟بگم چمه؟...
پرسشب باز سر شب يهو قلبم گرفت.نفسم کم شدو بعد خوابم گرفت.عين ادماي مست خودمو تا تخت کشوندم و پرت شدم و بعد خوابم برد.خواب ديدم توي يه جاده جنگلي متروک من و مامانيم.گم شديم.همه جا تاريکه.رسيديم به يه دهي.همه جا گلي بود.ادما اينگار از يه سياره ديگه اومدم.صرت هيچ کس گرد نبود.همه چي عجيب و وحشتناک بود.ميخواستم فرار کنم اما بهم ميخنديدن.مامان رو گرفتم توي بغلم..بهش گفتم من از اينجا ميبرمت.قول ميدم.به من ايمان داشته باش که هميشه با تو هستم...يهو ديدم داداشي کنارم نشسته و صدام ميکنه
بيدارم کرده بود
داشتم تو خواب ميپيچيدم و ناله خفه ميکردم.اومد ببينه چه خبره.چشمام باز نميشد.فقط کورمال کورمال دستاشو پيدا کردم.سرمو گذاشتم رو پاهاش ناله کردم.ميگفتم نميدوني چه وحشتي داشت نميدوني..ميگفت هيچي نشده.اينجا ايران نيست.چندهزار کيلومتر دور شدي.بهش فکر نکن...اين جا همه چيز سر جاشه..هيچ کدوم از اون مشکلات اينجا نيستن بلند شو
داداشم طفلک
مشکلات تو دلمه.توسرمه.وحشت مثل سرما حل شده تو وجودم..ميشنوي داداشي؟ميترسم.مثل سگ ميترسم.اما نميدونم از چي.مضطربم.دستام ميلرزه.تپش قلبم عادي نيست ..و من بهش احاطه ندارم چون اصلا نميدونم اين اثر کدوم بلاست.اين وحشت از کجاست
اسم داداشي شده ددي!خودش گفت بهم بگو ددي٫مگه پدرت نيستم؟!منم کلي خنديدم٫اما حالا هي صداش ميکنم ددي!..هلو ددي!چاي ميخوام ددي!بستني ميخوام ددي!ماساژم بده ددي!اخه تو چه ددي هستي؟!!هر هر هم ميخندم.اگه اون چند ماه رو هم که تو بچگيم عوضم کرده و تر و خشکم کرده وقتي مامان بيمارستان بود٫يه کم حق مادري هم اضافه ميشه٫بيچاره!چه ميکشه از من!خودشم البته وقتي اذيتم ميکنه و من ميرم تو خودم ميگه اخي!فکر کنم بري ايران ميگي باز صد رحمت به اينجا٫اين پسره که پوست منو کند
امروز دوره اموزشي سوار شدن به قطار اتوبوس و مترو داشتم با ددي مهربان!قرار شد ديگه از فردا مسافرت بين شهري شروع کنم.با قطار و اتوبوس و مترو.با هم يه راه تا مدرسه تا اوترخت رفتيم و برگشتيم .تو راه کلي خنديديم.گفتم تو بايد روپوش سفيد بپوشي منم دنبالت با ورق اسم خيابونار و بنويسم.فکر کنم از فردا روزي ۴ ساعت تو راه باشم با حساب توقف و پياده رويها
من دلم مبخواد خيلي بنويسم.اما صبح بايد برم.بايد نامه پست کنم.بايد به يه نفر زنگ بزنم که حالمو گفتنش عوض ميکنه..بعد مسافرتم شروع ميشه
زندگي وحشت بزرگيه اين روزا٫باهات ميجنگم.من خيلي کار دارم.باهات ميجنگم.ميفهمي؟
دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۲ ه‍.ش.
مدرسه ها امروز شروع شد.اومدم باز تو همون سالن هميشگي.اول صبح که داداشي بهم گفت امروز اولش متوجه ميشي که خيلي چيزا رو فراموش کردي خنديدم اما حالا که معلمم رو ديدم و اولش زبونم بند اومد متوجه شدم راست مي.اما بدتر از اون يه ترس عجيبي افتاده توي دلم.نميدونم از چيه.نميدونم.فقط ميدونم که چند شبه که خوابم نميبره از ترس اما نميدونم ترس چي.يا حالا که قلبم داره تند تر از حد عادي ميزنه و نميدونم چرا
.رفتم تو کلاس.هيچ کس نيومده بود.دوباره برگشتم بالا
يه اتفاقاتي داره ميفته.نميدونم چيه.نميدونم از کجاست اما داره يه خبري ميشه.دل من به طرز غريبي شور ميزنه.من نميفهمم
نامه ام رو تمام کردم.امروز فرصت نشد که پستش کنم.شايد فردا.نه فردا ميريم پليس.پس فردا.براي تويي که اصلا نميدونم قراره با چه زبوني بخونيش..سخت بود.اما دوشب فکر نکردم و فقط نوشتم.بهترين کاري که به نظرم اومدهمين بود.
يه چند نفري با هم دست به دست هم دادن و با تللش فراوان موفق شدند که اين مسئله سن بالا رو براي من حل کنند.يعني مثلا من الان ديگه سمپاتي به هيچي ندارم در اين مورد.فکر ميکنم بهتر شد.ضمن اينکه حالا ديگه چرند گفتن ديگران ازارم نميده.ميتونم راحت پوزخند بزنم.ادمهايي که به نظر خيلي بزرگ ميان
ادمهايي که دوست دارن فکر کنن از همه چي سر در ميارن
ادمهايي که فکر ميکنن همه دوستشون دارن
ادمهايي که حوصله نوشتن ازشونو ندارم
پاشم برم
ساعت ۱ شد کلاسم هم شروع ميشه الان
پاشو برو
پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۲ ه‍.ش.
دم صبحه.تازه رسيديم خونه.پناه برده بودم به خونهء آنا.ديروز صب از سر جام پاشدم.هوا مه داشت ٬دلم که بدتر.اومدم اينجا..روشنش کنم؟يه چيزي هست که نميدونم چيه.کردم.افلاين گذاشته بودي....و ..نميخوام باقيشو بنويسم.چيزي که من بهت نگفتم اين بود که عصبانيم نکردي.جالبه من قبلا هم بهت گفته بودم که اين طور برخوردها عصبانيم نميکنه٫ويرانم ميکنه.عصبانيت مال موقعيه که نيرويي هم مونده باشه.کاش اون لحظه نمي اومد.
داداشي اومد دنبالم .منو گذاشت تو سنترال که برم سوار قطار شم و برم ليدن.اونقدر خسته بودم که فقط گفتم خداحافظ و رفتم.من ميدونم اينا علائم چيه.و خدا ميدونه که چقدر ازش ميترسم.اين بلا بارها سرم اومده.من دارم افسردگي ميگيرم مجددا٫دارم ميرسم به اوج بيماري و دوره طولاني طول ميکشه که از اين مرگ در بيام.کنار پنجره نشستم.اخرين باري که سوار قطار شده بودم کي بود؟اها!مشهد!نه نه.نبايد يادت بياد.امامياد.مياد.ميـــاد....عين بچه ها شدم بايد يکي بياد تحويلم بده يکي بياد تحويلم بگيره.چه بهتر.اصلا توان فکر کردن ندارم.ترجيح ميدم دست به دست بدنم به هم.
پياد شدم.اه چرا همه چيز شبيه اون صبحه که اونجا پياده شديم؟زهره؟هوفر؟کوشين؟شماها بايد باشين٫ميفهمين؟کوچولو بايد باشه.بايده٫ميفهمين؟پس چرا نميبينمتون؟چرا هيچي رنگ اون انتظار ديوانه کننده رو نداره ؟چرا شماها خواب نيستين و من از شوق بيدار؟...آها دارم تو سنترال اينجا گيج گيجي ميخورم.رفتم دم اين مغازهه ايستادمودر نداشت.رفتم از اقاهه پرسيدم چاي دارين؟به هلندي بهم گفت ما به يه زبون حرف ميزنيم.من گيج نگاش کردم.بعد از يه کم مکث فارسي پرسيدم :ايراني هستين؟گفت بله.گفتم خوب پس چرا هلندي ميگين؟جوابمو نداد...اي واي!اين سيني چيه داده دستم؟من که نميخواستم چيزي بخورم٫الان آنا مياد دنبالم..نذاشت پولشو بدم.تعارف هم بلد نبود فقط هي سرشو تکون ميداد.حالا چکار کنم؟غصه ام شد.خدايا من که گشنه ام نيست.من دلم نميخواد کسي منو مهمون به چيزي کنه بدم مياد.رفتم اون گوشه که منو نبينه بعد در عرض چند دقيقه يه قسمتشو نجويده قورت دادم و بلند شدم رفتم.آنا داشت دنبالم ميگشت.پياده را افتاديم...اه چرا من اينقدر چت و پرت ميگم؟از هوا٫از زمين از زمان.من که حوصله حرف زدن ندارم؟نميخوام سکوت برقرارشه...اها بالاخره رسيديم.چقدر حرف زديم.يهو ديدم ساعت شده ۴نيمه شب و صورتم خيس اشکه و دارم تند تند خرف ميزنم از خيلي چيزها.اي واي از دست تو سيمين!اين حرفها براي گفتن نيست٫نميدوني؟کجايي؟قرار ما اين نبود که جايي حرف بذني يادت رفته؟قاطي کردم.ماهها بود اين شرايط رو پيش يکي ديگه تشريح نکرده بودم.برام فرقي نداره کي جلوم نشسته.نفسم گرفت يهو.دستامو
رفتم جلو صورتم.اشکام شدت گرتن اما بايد اروم بشم.اينجا جاش نيست.ساکت..ساکت.
انا رو نگاه کردم.حرف نميزد.صداش که در اومد ديدم بغض کرده.ببين ميتوني يه شب خوش واسه مردم بذاري؟به من ميگفت از صورتت معلوم بود.از نگاه اينهمه غمگين ٫مثل مادرت.از اونهمه سکوت.تعجب ميکنم..تعجب ميکنم...نپرسيدم از چي تعجب ميکني.
ساعت ۵ شده بود. حرف زديم?
چقدر?
سه‌شنبه ۹ دی ۱۳۸۲ ه‍.ش.
در پاريس مکتوب شد
...من ديگه از اينجا لذت نميبرم.اينو تازه فهميدم.تمام اين مدت با خودم فکر ميکردم تا متوجه بشم که اون چيه که اينقدر ازارم ميده.اولش يه جور دودلي داشتم براي اومدن .نميخواستم بيام چون ميترسيدم از اين شهر که يک خيالات عجيب و دوري رو در من بيدار ميکنه.حتي پارسال که دلم به يه چيز محکمي وصل بود٬يا لاقل براي من محکم بود.بازهم در عين خوشي ازار ميديدم.گفتند برگرديم٫مخالفت نکردم.اما حالا٫امسال٫الان٫چرا نبايد آزار دهنده باشه؟ظاهرشو که نگاه ميکني يک اطاق اومديم اينورتر٫اما فاصلهء اين يک اطاق يک دنيا ويرانيه.
امشب دعوا کردم.درست اون لحظه اي که ميخواستيم حرکت کنيم به طرف اين جا خبر زلزله رو شنيدم.احساس ويراني بهم دست داد.ميدونستم که همون يه ذره لذت رو هم نخواهم برد.بديهي بود.ميدونستم دلم نگران چي شده.نميخواستم بهش فکر کنم اما نميشد٫آدمم مگه نه؟انگار اين زلزله تمام ويراني خودمو يادم اورد.دلم ميخواست اونجا بودم.براي اون مردم کاري ميکردم.يه کاري.اما نميشه.ظاهرا فاصلهء درازي هست تا اون روزي که من توي اين دنيا توانايي انجام کاري رو داشته باشم.
چرا روي کاغذ نميارم؟چرا بلند نميگم؟دوشبه که خواب ميبينم نشستم و جلوم دارن قبرم رو ميکنن و بهم ميگن برو توش بخواب.باوحشت ميپريدم.نيمه شب بود..من کجام؟آها!توي اطاق شماره ۳ همون هتل هميشگي.همون اقاي ايراني مهربون.همين خيابونه که ميخوره به ميدون باستيل.باستيل.يه وحشت بزرگ که حالا تبديل شده به يه ميدون بي آزار و يه برج و يه مجسمه به نشانه ازادي و اسم ادمهايي که کشته شدن.چند سال ديگه٫چند قرن ديگه٫چند هزار سال ديگه زندونهاي ما هم تبديل ميشن به يه ميدون با يه نماد به ياد اونايي که رفتن؟
***
اومدم کنار پنجره .خيابون خلوته.گاهي ماشيني رد ميشه .چراغا روشنه.يه کافه روبروي اطاقه و يه عالم درخت کنار خيابون.همه چي ياد تهران ميندازت.حتي بوهاش.نشتم روي زمين.به شوفاژ تکيه دادم.جاگير شدم اين گوشه و دفتر رو گذاشتم رو پاهام.يه نورضعيفي مياد.نميدونم ساعت چنده.شايد ۴.حالم از خواب به هم ميخوره ديگه.
کي بود؟پارسال.همين موقع ها.يه چند وقت قبل تر.همين جا بودم.يه اطاق اونرتر.بازم يه دفتر رو پام بود و مينوشتم.اما فرق عمده اش اين بود که اون دفتر رو قرار بود کسي بخونه که ارزش خواننده اش شدنو داشت.اون دفتر رو تو کمدم جا گذاشتم.عمدا.ازارم ميداد.ميفهمي؟
با خودکار گوشه اين ملافه سفيد رو خط خطي ميکنم.کي آفتاب مياد؟
امروز يه ليوان شکوندم.تلويزيون داشت از اخبار ايران ميگفت.گفت بيست هزار نفر.دسالم لرزيد.نفهميدم کي از دستم سر خورد.فقط صداي شکستنو شنيدم.
امير سالمه؟احمق اون که بم نيست.حتي اگه خونه باشه بازم بم نيست.تو کي ميخواي جغرافي ياد بگيري؟مثل سوالاي خنده داري که از دادشي ميکني.ميخنده و ميگه دختر اين سوالا رو پيش کسي نگو!خوب نميدونستم٫چه کار ميکردم؟
آره حتما سالمه.داره زندگيشو ميکنه.نفرت از تو بهش انگيزه مضاعف ميده.نگرانيت احمقانه است.محلي نداره.ميدوني؟من عقم ميگيره از خودم اگه بعد اينکه با کسي مشکلي پيدا کردم همه چي يادم بره.عقم ميگيره.ميفهمي؟
اينهمه سال با اينهمه ادم ارتباط داشتم.هميشه هم حدش معلوم بود.چون ارزششون اونو تعيين ميکرد.هميش هم خودم تمامش ميکردم چون ديگه تهوع اور شده بود.اما يه بار براي خودم اينو حل ميکنم.يک بار.امير دوستي بود که دوسال طول کشيد.ارتباطمون نم نم پيش رفت و خوب جا افتاد.ارزش هم داشت.ادم هم بود.براي من خيلي ارزش داشت.خيلي دوست داشتني بود.چو جز معدود ادمايي بود که ميفهميد.واقعا ميفهميد.
وقتي حرف ميزد احساس نميکردم يه احمق ابلهانه نگام ميکنه و منتظره که حرفام تمام شه.که ارزش حرفم گه مالي شده.خوب براي تمام اين چيزاي خوبش دوستش داشتم.خوشبختانه خودشم اينجا نيست که نگران اين باشم که فکر ميکنه من براي به دست اوردن چيزي اينو ميگم.اما دوستش داشتم.هنوزهم اون شخصيت براي من دوست داشتنيه.اما اين ماههاي اخر همه چي کن فيکون شد.من نميشناختمش.تند شده بود.انگار افتاده تو مسير فکريش و حالا منو نميفهمه.دلم نميخواست ببينمش.ميترسيدمکه اين تصوير خراب شه.به خودم ميگفتم صبر ميکنم.وقتي اين شرايط ملتهب تمام شه اونم درست ميشه.خوددار ميشه.اروم ميشه.ميخواستم چيزي رو خراب نکنم .ازش دور شدم.اما نميدونم کجا اين زنجير پاره شد.خودشم هلم داد.خسته بودم اون روزا به حدمرگ.روزا و شبا بين خيابونها ميگشتم..لعنتي چرا نميفهمي؟دارم يه تحول ميدو تو زندگيم که برام خيلي بزرگه.براي من با اين انرژي کم خيلي بزرگه.خيلي سنگينه.هزار تا مشکل اينجا دارم.اونجا هم راحت نيستم.لعنتي چرا نميفهمي چقدر قاطيم؟
نفهميد.براي اولين بار هر دو قاطي کرديم و يکي نتونست سر رشته رو بگيره دستش و خودشو کنترل کنه و همه چي پاشيد به هم.يه روز پرسيد من به تعهدي ندارم؟منم جلومو نگاه کردم.نگاهم به شيشه يخ زده بود.حرصم گرفته بود از سوالش.خودش هميشه ميگفت هميشه با من حرغ بزن.با حرف ميشه هر سو تفاهمي رو برطرف کرد.اما وقتي سکوت ميکني من چه کنم؟!
اما نتونستم.خيلي چيزا رو بايد ميدونست اما فرصت گفتن نداشتم.
گفتم نه!نداري!
صدام توخالي بود.نفميد که چقدر غير واقعيه.که من مدارم هل داده ميشم و مقاومتي نميکنم.خودشم داره کمکم ميکنه.چه ميکردم؟يه روز قبل اومدن بين اون سرگردوني مطلق٫بين اونهمه اوار٫خواستم خداحافظي کنم.خواستم بهش بگم که صبر کن تا برم و يه کم اروم شم .تا اون موقع حرفي نزن.اما اون يه اتشفشان وحشتناک شده بود با يه عالم سنگيني که اوار ميکرد رو سرم.پامو رو گاز فشار ميدادم..نه مطمئنا تو امير نيستي.من امروز رو بايد فراموش کنم.تو اون کسي نيستي که از اونهمه بزرگي روحش اروم ميشدم..و خداحافظي!و تو که حتي جوابمو ندادي!روتو اونور کردي ورفتي ٫به همين سادگي!به خودم گفتم اصلا فکر نکن.والا ديوانه ميشي..عجب روز نحسي بود!
***
...حالا امشب اين آوار بم تو رو يادم انداخته.چرا؟نه.دنبال بهانه بودم.
ياد اون افسانه افتادم.بهتر ميدوني که تمام اون برنامه ها و راه درازيکه ترسيمش کرديم٫اونهمه ايده٫فکر٫چيزهايي که قرار بود بهش برسيم٫هدفي که يک مکان نبود٫يک راه بود٫و همه اينا ميشد افسانه ما!براي همون بود که خواستم جايي رو به اين نام داشته باشم.اما حالا که روي افسانه يه زخم عميقي افتاده که ازارم ميده.زخمم ميکنه٫چطور نبينمش؟اسم افسانه ميسوزونتم.کجاي کار ما اشتباه بود؟ما که افتخارمون به اينهمه توازن در عقل و احساس و فکر بود.به اينکه هدفمون ما نيستيم٫اين خود مسير بود که ما رو به هم نزديک کرد و اين از عشق بالاتره.
تو فکر کردي من تو رو فروختم.حرفي که از دهن خودت شنيدم.اما به چي؟به کي؟اين چه معامله اي بود که عوضي نداشت؟اين عينک بدبيني رو کي به چشمت زدي که من نفهميدم؟اين هم هديه او سختي هايي ود که باهم خواستيم تو خطش بيفتيم؟من از يه ور و تو از يه ورفکر کردي من قدر نميدونم.نميفهمم.عجب از تو که ميدونستي تمام زندگي من٫تمام ادمهايي که تو عمرم دوز خودم ديدمشونبهم ياد دادن که اگه چيزي رو ميفهمم لازم نيست همه جا فريادش کنم.براي نشون دادن فهميدن چيزي راههاي بهتري هم هست.زبون راحتترين راهشه و اولينش.اگه واقعا ميخواي چيزي رو بگي از خودت مايه بذار.زحمتت رو کم نکن.ما اهل حرف نيستيم.تو هم نيستي.من اينو فهميدم.اما تو منو نفهميدي.
***
صداي سوسوي چراغ مياد.به اين خيابون خلوت که گاهي ماشيني ازش رد ميشه نگاه ميکنم.منو ياد تهران ميندازه٫و اين شهر که منو ياد تو ميندازه.
اون لحظاتي که سعي ميکردم با چشمهاي تو هم نگاهش کنم.به جاي تو هم نفس بکشم وآرزو کنم که کاش بودي و با هم اين لحظات رو درک ميکرديم٫چون تو ميفميدي معني خواب بودن اين شهرو٫که چرا اينقدر دوستش دارم و اينقدر ازارم ميده٫مثل يه روياي عيني شده.و برات همشو نوشتم ٬تصوير کردم و حرف زدم وفرستادم.
چرا اينا رو يادت نمياد؟
من تواني براي تراژدي ندارم.مدتهاست که ندارم.مدتهاست که از منهاي صفر شروع ميشم.احساس ميکنم که تمام تنم خواب رفته.تو سالمي؟سالم باش لطفا.من نگرانم و حتي نميدونم نگران چي؟موقعيت احمقانيه ايه٫مثل باقي زندگيم
***
اين داستان براي من زخم بزرگيه بعد داستان بابا و تبعات بيشمار و وحشتناکش.انتظارش رو نداشتم.اونم از کسي که تمام لحظات سياه بختي منو ديده و حالا بهم ميگه تو مونده تا بدبختي رو بفمي.اون لحظاتي که بچه بودم و همسنام لي لي بازي ميکردن و من تو تنهايي و دردايي که حتي براي فهميدنشون هم بچه بودم ضجه ميزدم تو کجا بودي؟؟اون موقع که نميدوستم از دست کي به کي پناه ببرم و تو خيابونا اواره زار ميزدم تو از دربه دري چي ميدونستي؟؟اون موقع که پيش خانواده ات بودي و من يک ثانيه معني امنيت و مهر و خانواده رو ارزو ميکردم چي از بيچارگي ميدونستي؟؟تلخه نه؟؟اون روزا که بهت ميگفتم احسا رو کنترل کن و تو منو به عرش ميبردي و من از همين روزها ميترسيدم رو کجاي ذهنت دفن کردي؟؟گفتم ادم رو به اون بالا نبر تا بعدش اينطور پرتش کني به زمين٫و تو گفتي که من غرق خيالاتم هستم.اره خوب راحتتره که منو يه احمق خودخواه تصوير کني٫اونوقت ميتوني مثل حالا فقط دهنت روباز کني و به هيچي ديگه هم فکر نکني.من هم چيزي نميگم و نگفتم .تو نيومدي که بشنوي.اومدي که بگي و منو له کني و سبک بشي.درکت ميکنم.
***
اون مغازه اي که ازش ساعتها رو خريدم نزديک خونه ماست.هرروز ميبينشم.هررزو جلوش مي ايستم و خودمو تصور ميکنم که با انگيزهء يه احساس قشنگ واردش شدم و اون بسته سياه رو خريدم .بسته اي که با يه فشار کوچيک درش از دو طرف باز ميشه و وسطش هديه اي هست که يکي نيست و دوتاست.اون بسته الان پيش توئه٫اگر دورش ننداخته باشي و يکي از اون هديه ها پيش منه.روز دمي که اومدم اينجا خراب شد و من شکر کردم که ميتونم نبينمش و حالا تو کشوي اطاقه٫بين يادگاريها.
داداشي گفت اگه هوا خراب بود برگرديم.موافقي؟...آره موافقم.برگرديم.پاريس منو ميخوره.اين هواي باروني. اين همه ابر.اينهمه خاطره که تو هوا پخش شدن و منو ميکشن.اين زندگي که داره منو تجزيه ميکنه٫ و تو چه ميدوني؟برگرديم داداشي.ترو به خدا برگرديم.من راه درازي دارم.اين عذاب ملتهب زجرم ميده٫ميکشدم٫داغونم ميکنه.
باد مياد.درختا تکون ميخورن.تابلوي هتل کنار پنجره است.ياد اون شب مي افتم...پرسيدي اسم هتل چي بود؟بدون مکث گفتم:de la porte dore ..خنده ات گرفت...حفظ کردي؟....نه٫تو يادم موند.از زبان فرانسه خوشم مياد.دوستش دارم.خوش اهنگه.لذت ميبرم از شنيدنش٫درست عکس زبان هلندي که هي سعي ميکنم براي خودم تلطيفش کنم اما جا نداره.مثل زندگي.مثل همه چي.لامصبا چقدر استعداد به خرج دادن در اينهمه زشتي و زمختي و نازيبايي!
احساس خفگي ميکنم.کاش خوابم ميومد.کاش الان يه جاي اشنا بودم.کاش الان توي رختخواب سفيدي که زن دايي وسط اطاق پهن ميکرد دراز کشيده بودم و با صداي پنکه سقفي و جيرجيرکها خوابم ميبرد و صبح با صداي ني د ايي بيدار ميشدم.کاش با بازي افتاب با صورتم عصباني ميشدم و رختخواب به دوش ميرفتم اطاق مامان و بغلش ميخوابيدم و نسيم صورتم رو خنک ميکرد.
اينها خيال نبودن.يه روز واقعي بودن.من محال رو ارزو نميکنم.زندگيمو تو خيال نگذروندم.فرصتشو نداشتم.شرايطشو نداشتم.اونقدر همه چي تلخ و عريان بود که مجبور بودم فقط با واقعيت جلو برم.اما باورت نميشه همينها ارزوهام شدن.هر چي جلو ميرم کمتر و کمتر ميشم و تو به من ميگي تو در خودت غرق شدي!
وصيت ميکنم روي سنگ قبرم بنويسند:بالاخره به عدم پيوست

جمعه ۵ دی ۱۳۸۲ ه‍.ش.
تشريفمونو چند ساعت ديگه ميبريم.حوصله نوشتن ندارم.صد ساعته که بيدارم شب و روزو قاطی کردم.دلم ميخواد بنويسم اما بايد وسايملو تازه جمع کنم ساعت شد ۶ صبح !بازمن آدم نشدم که بگيرم شبو بخوابم.افاضات بماند برای هفته بعد
سه‌شنبه ۲ دی ۱۳۸۲ ه‍.ش.
.کاش الان داشتم از قطار پياده ميشدم٫توي اون انتظار ملتهب.يه بوي عجيبي مياد
دوشنبه ۱ دی ۱۳۸۲ ه‍.ش.
.
یکشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
هي هي هي ..
!
ساعت شده ۶ بعد از ظهر.من تنهام.سرده.دلم درد ميکنه از بس هله هوله خوردم.از صبح که پاشدم هي گيجي ويجي خوردم .هزار تا کار ميخواستم بکنم اما جز ات اشفال خوردن و نشستن اينجا و به اهنگ هاي مبتذل گوش دادن هيچ کاري نکردم
چرا چرا به مهناز هم زنگ زدم
خونه به هم ريخته بايد تميزش کنم اما نميتونم پاشم.فقط همت کردم چاي درست کردم که هر چي خوردم ببره پايين و واسه بعدي اماده شه .معده ام داره ميترکه اما مهم نيست.کار ديگه اي سراغ ندارم
يه عالم دلم ميخواد الان بدونم بقيه چي کار ميکنن.مثلا مامان اينا که حرسشم سخت نيست.بچه ها ميريزن خونمون .اون دوتا عروسا ميرن پيش مامان و هي حرف ميزنن برادرا ميرن يا پشت کامپيوتر جمع ميشن يا فوتبال تگاه ميکنن.اين خانواده از فوتبال سير موني ندارن.بابا هم ميشينه يا کتابشو ميخونه يا تلويزيونو روشن ميکنه و به تنها چيز يکه نگاه نميکنه تلويزيونه
بچه ها هم در عرض نيم ساعت همه جا رو به هم ميريزن.منم نيستم که دعواشون کنم ميتونن اطاقمو به هم بريزن.البته اطاق مرحوم.من فعلا اواره اي بيش نيستم.نه خونه بابامو دارم نه خونه خودمو.اخي اخي !بقيه چي کار ميکنن؟فاميلا ؟دوستا؟
ديشب فکر کردم اگه پام برسه ايران اول از همه چه کار ميکنم؟اره ميدونم هزار بار اينو پرسيدم از خودم اما بذار تخيل کنم کار ديگه اي ندارم ؟هي نفسمو حبس ميکنم که اينجا همون جاييه که ارزوي نفس کشيدنشو داشتم؟که وقتي ايران بودم و با کسايي که ايران نبودن صجبت ميکردم ميرفتم بيرون و هي نفس ميکشيدم و اين روزها رو ترسيم ميکردم..بعد راحت بشم.راحت.بعد ميرم همون کوچه پشتيه که هميشه ماشينو پارک ميکردم.نه نه ميرم کوچه پس کوچه هاي امامزاده که هميشه توشون ميگشتم.بعد ميرم نارمک.ميرم تو اون بزرگراهها .نه نه .ميرم خونه پيش مامان.ميشينه و من دراز ميکشم و سرمو ميذارم رو پاش و بعد غر ميزنه که پام درد ميکنه و بعد من بلند ميشم و کنارش ميشينم و بهش نگاه ميکنم.مثل هميشه.مامان از دستم که عصباني ميشد هميشه بهم ميگفت اگه صد تا پسر داشتم نميذاشتم همسر يکيشون هم بشي!قاعده اشم اين بود که منم بگم اتفافا منم نميشدم نگران نباش.البته هر چي ميگذره ميبينم مامان حق داره .تنها چيزي که در من نيست ارامشه براي گوسفندي سربزير شدن.الاغ بودن بيشتر بهم مياد.جفتک چار گوشم ميندازم کسي هم کارش نباشه توقعي هم نداشته باشه
دقيقا نميدونم دلم واسه کي تنگ شده.اما يه مواقعي که تصور ميکنم اون لحظه رو که برگشتم و بعداز مامان که اول همه بغلم ميکنه کوچولو جلو مياد و من بغلش ميکنم دستام يخ ميکنه.هميشه فقط لاغر ميشه.لاغر و لاغر تر.با دبيني هاش به دنيا و بعد از اينکه من يه بلايي سرم ميومد(که به طور متوسط هر ماه يه مصيبتي داشتم حالا از هر نوعي) بهم ميگفت تو هميشه بايد بلا به سرت بياد که به حرف من پي ببري .اينقدر به مردم اعتماد نکن.به مردا.اعتماد نکن ديوانه !اخي اخي!منم که هيچ وقت ادم نشدم.چه مردا چه زنها
ادمهايي که هت ميگن چقدر ساکتي هيچوقت به اين توجه نميکنن که اول از همه خودشون اجاز صجبت به ادم ندادن.چون اصولا همه دوست دارن از خودشون بگن.اگرم به حرفي گوش بدن برا اينه که ببينن کي تمام ميشه تا حرف خودشونو شروع کنن.من حالم به هم ميخوره که جلو اينادما حرف بزنم.ترجيح ميدم تاييد کنم و همون نقشي رو که بهم دادنو قبول کنم.اره من سکوت رو دوست دارم...چرا داداشي نمياد؟نميدونم چرا اينقدر امشب ميترسم
دلم مثل سگ گرفته.ياد يه عالم ادم افتادم که فرصت نشد عين ادم روابطمونو جهت بدم قبل اومدن.همه چي فاراشميش شد و منم تنهابودم.اصلا نميفهميدم چه ميکنم.همه روزو دنبال همه کاري تو اين اتوبانها بودم.هميشه خسته.هميشه استرس.هميشه درد.اصلا گم کرده بودم که چمه تو لحظه..چه جهنمي بود.همين شد که کنترلمو از دست دادم رو همه چي.قاطي کردم و ميدونستم که بهايي هم بايد بپردازم به زودي و پرداختم و مثل هميشه به شدت و بدترين وجهش هم پرداختم.اما خدايا..اه !اخه چه توقعي از من داشتن؟مگه من نيرويي واسم مونده بود واسه فکر کردن؟بعدش اون روزا ديگه بي اختيار از کابوسهام مينوشتم.وبلاگ برام فرقي با هيچي نداشت. فقط ميخواستم يه جايي اواز بخونم از اون چيزايي که عذابم ميده..اما مگه اين مردم گه ميذارن؟با غر غراشون با قضاوت کردناشون.چه تو اينجا چه دنياي واقعي چه همه جا چه فرقي داره اخه ادما که عوض نميشن اينجا
من خسته ام سردمه خيلي سردمه ميرم باز ميام
خيلي حالم خوب بود٫هي هم اين اهنگه رو گوش ميدم.اصولا من يه موجود خالتورم.مبادا کسي بياد بهم بگه اينا چيه گوش ميدي ها! عشقم بکشه شماعي زاده هم گوش ميدم به کسي هم ربطي نداره
خيلي حالم خوبه اون فيلمه رو هم باز ديدم. خيلي حالم خوبه اين اهنگ مزخرف با تو رفتم بي تو باز امدمو هم گوش دادم.خيلي حالم خوب بود اين دختره هم معلوم نيست کجا گذاشته رفته .خير سرش اين هفته هم نيست.دلم ميخواد بزنم فکتو بيارم پايين مهناز٫اخه من چه کنم وقتي نيستي؟خاک به سرم ببين!ديگه تلفن هم نه!به همون چراغ روشن قناعت کردم.من اصولا از اينکه صميمي ترين دوستم پسر باشه حالم به هم ميخوره.صميمي ترين بايد دختر باشه.فقط دختر. چرا نميفهمين؟من همش مردا رو ميبينم اين روزا .بيچاره داداشيم خوب کاري در مورد جنسيتش نميتونه بکنه.اخ اخ اخا اينجا مثل وحشي ها بارون مياد.نکنه فردا غرق شي داداشي؟نگرانتم.
فردا شب شب يلداست.بهانه خوبيه واسه زنجموره نه؟ تازه بهتر از اين ميخواي که تنها هم هستم؟که مامان اينا با کل فاميل مثل هر سال ميرن خونه عمه ام و من اينجا ميزنم تو سر خودم؟بزنم تو سرت مهناز؟تو هم نيستي من باهات پشت کامپيوتر شب يلدا بگيرم
ولم کن بابا حوصله نداري.خوب اينم يه شب مثل بقيه ديگه خري هستي ها
باحال نيست؟مهرداد وقتي اومدم اينجا منو اد کرد.يعني من اين چند سال نميدونستم اي دي داداشم چيه!بعد يه بار نيمه شب اومد منم ان بودم. اشکام اويزون بود. پنجره سفيد اسمشو باز کردم و با خودم شروع کردم حرف زدن.کاش باهام حرف ميزدي.کاش اجاز ميدادي من باهات حرف بزنم.کاش.
بعد يهو اومد بالا گفت اينوقت شب بيداري؟من از ذوق دست و پامو گم کردم! کي باورش ميشه اين شايد بار دوم يا سومه که تو طول زندگيم داداشم باهام حرف ميزنه؟ها ها ها
بعد گفتم خوابم نميو مد.گفت مامان داره براتو يه چيزايي ميفرسته چيزي نميخواين؟گفتم برام فيلم ميگيري؟ گفت چه فيلمي؟گفتم هر چي .فقط ايراني.گفت باشه.ميخواستم يه چيزي از اون باشه.هر چيزي. دوستش دارم اين برادر نامهربان بداخلاقي رو که از من بدش مياد يا اينکه لااقل برخوردش هميشه همينه .ديشب بود؟اره اره
ميخواستيم برسم مهموني خونه يکي از دوستاي داداشي.تا غروب ان بودم.يه حال افتضاحي داشتم که حد نداشت.هيچ اتفاقي هم نميفتاد.فقط هوفر زنگ زد که بغد اون کنفرانس طولاني که احتمالا هم اصلا حرفامو نفهميده و حال خودمو به هم زد از اينکه دارم نصيحت ميکنم يا کنفرانس ميدم اما مجبورم .مجبور بودم.بايد ميگفتم.اصلا چرا من اينقدر نگرانش هستم؟گه به سرت هر غلطي ميخواي بکن. ميدونم توي خر تحمل تنهايي نداري و حاضري خودتو تو اتيش هم بندازي. من ديگه چطوري تکونت بدم؟من ديگه چطوري ميتونم مغز ديگرانو تکون بدم؟ها؟چطوري؟
بعدش حالم گه تر شد.اما نميتونستم هيچ غلطي کنم.يهويي دم غروبي مهرداد ان شد. منم اف کردم خودمو .اما بعد چند دقيقه ديدم وبکم فرستاد.اصولا هيچ چي رو از اين بشر نميشه پنهان کرد.مثل داداشي. بازش کردم يهو داداش سوميه رو ديدم با کوکو کوچولو با مامان
بعد قلبم ريخت يهو.انگار سبک شدم.سرمو گذاشتم روي ميز و زار زار گريه کردم.نميديدم چي مينويسن. نميديدمشون.فقط گريه ميکردم.از ته دلم.بعد داد زدم اخه ديگه شماها هم بايد بشين واسه من ارزو؟با اونهمه بدبختي؟با اونهمه ازار؟شماها رو هم بايد به خواب ببينم؟يعني ميخواي بگي هميشه همه چي بايد واسه من ارزو باشه؟اي خاک هر دو عالم به سرم عجب زندگي گهيه
کوکو يه چيزي رو کاغذ نوشت و اورد جلو دوربين. نوشته بود عمه دوست دارم زود برگرد.تازه نوشتنو ياد گرفته.اه..چي داشتم جز اون ادمکاي لعنتي؟چي داشتم که هي بفرستم واسش؟چي بود ديگه؟دلم تنگ شده واستون احمقا
امشب باز رفتم کنار داداشي و هي قلقلکش دادم.داشت کار ميکرد.بعد دستمو بردم زير دستاش قايم کردم.گفت چقدر يخي. سرمو گذاشتم روي دستش...اره يخم داداشي.يخ زدم..يخ..دستاش سرد شده..من سردش کردم..
فردا يه روز سختيه واسش. صبح بايد به يه جا زنگ بزنه و يه چيزي به يکي بگه که ميدونم چقدر واسش سخته و باز هم ميخنده و ناراحتيشو منتقل نميکنه.ميدوني چقدر ناراحتتم داداشي؟ميدوني که چقدر منم باهات درد ميکشم؟که ميفهمم حالتو؟که صبح منم بلند ميشم و بغض ميکنم اما خودمو به خواب ميزنم مثل هميشه و بعد تو اروم اروم راه ميري و درو پشت سرت ميبندي که من بيدار نشم و بعد بدون اينکه چشمامو باز کنم اشکام از دوطرف ميريزن رو بالش؟ميدوني؟نميدوني؟
بهم ميگفت خواباي خوب ببيني.خواباي صورتي.رنگ دنياي قشنگ يه دختر نانازي..مسخره نيست؟نه اصلا هم نيست.گهه
که چي مثلا؟ضرب الاجل يه عالمه اتفاق افتاد و بعدش پاشدم اومدم اينجا.بعد اونهمه مزخرفات.که چي واقعا؟يعني مثلااگه من بشينم تا پوسيدنم غر بزنم بازم همونطور مزخرف مفهومه؟که چي که من فيلم شب يلدا رو ديدم امشب؟إ چه تصادفي واقعا!
تو ايران که بودم يادمه يه شب اون فيلمه رو گرفتم اخر شب داشتم نگاه ميکردم.به پهناي صورتم اشک ميريختم .فيلم تحفه نبود اما فرودگاه داشت.گريه داشت.خداحافظي داشت.دل ديوانه داشت.شب داشت.اتوبانهاي تهرانو داشت.همون اتوبانهايي که اين يه ماه هر شب توشون چرخيدم و داد زدم تو ماشين و زار زدم و کوبيدم روي فرمون.همونها
اون شبي که داشتم ميومدم عين گاو ميش وحشي پرزور شده بودم.از فرط ناراحتي چنان اون چمدونها رو بلند ميکردم و پرت ميکردم که انگار پر کاهه.هيچکي نبود.فقط اون دختره مزخرف که گربه شو گرفته بود دستش و هي ميگفت من چه کار کنم؟منم حوصله چس ناله شو نداشتم.تمام چمدونهاشو بردم که خفه شه.خاک برسر بي عرضه تون کنن.باورشون ميشه که اگه دخترن هميشه يه الاغي بايد برا خدمتگذاريشون حاضر باشه.اي خاک هر دوعالم تو فرق سرتون.اه تهوع تهوع
هميشه عقده ام بودکه يه دوست ادم داشته باشم که دختر باشه و حرفمو بفهمه.حالم از اينکه حرفامو به مردا بزنم بدميشد.اما يک سري گه جاتي تو اخلاق دختراي همسنم هست که عق ادمو در مياره.خالا نه اينکه پسراشم تحفه باشن . هه!همه جماغتو به کل شستم گذاشتم کنار!چميدونم خالم بده ميخوام فقط زر بزنم
ميدوني؟ميترسم از اينکه اين نوشته تمام شه.از اينکه نتونم حرف بزنم.بارون ..نه سيل مياد. تنهام نيمه شبه سرده و بغض داره خفه ام ميکنه .خاک مناسب تري براي ريختن روي سر سراغ داري؟

جمعه ۲۸ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
اين جا قراره يه عالمه نوشته بشه
اين قراره خيلي بلند باشه
يه حال احمقانه اي دارم اخه
امروز داشتم فکر ميکردم که تا حد مرگ دلم ميخواد با يکي حرف بزنم.تخت سرمم خورده٫ديگه هي نميگم يکي بياد پيشم.يکي روببينم.دلم واسه ادمها تنگ شده و اين خزعبلات٫نه اقاجون!از همون پشت تلفن!از همون تلفنا!اينقدري که من مثلا بتونم باصدام بگم که چه حال گهي دارم.که مثلا اگه گريه کردم بشنوه و خفه شه و ديگه واسه من جک نگه مثل پشت چت.چميدونم .ادم ديگه.ادم.
نشد.نشد اقا٫نشد!هيچکي نبود.هيچکي.هر چي فکر کردم کي هست که بشه ادم باهاش حرف بزنه و نخواد هي واسه ادم تشريح کنه که زندگي چه زيباست و من بايد نگاهمو عوض کنم يااينکه راه حل بهم بده يا اينکه بگه اخي !يا اينکه بپرسه چي شده؟
يعني فکرشو کن يک ادم پيدا نميشه که گوش داشته باشه و نخواد يه نيم ساعتي ازخودش حرف بزنه و بخواد تمام روحشو گوش کنه که حرف منو بشنوه.نه که تحفه ام .چه توقعي!
نشد .به درک.چي کار کنم؟هيچوقت نميشه.
دست از پا دراز تر دفترچه شماره ها رو بستم و چراغها رو خاموش کردم و رفتم سراشپزي.اشپزي خوبه ميدوني چرا؟چون دورت گرمه.چون تو اشپزخونه ميتوني هي قل قل غذا رو ببيني و گرم هم بشي و بري تو عالم خودت و کسي هم مزاحمت نميشه.چون خوردن راحتتره.ترجيح ميدم بپزم و بعد برم دنبال کار خودم.چرا تازگيها اصلا غذا نميخورم با لذت؟چرا همه چي سردلم ميمونه؟چرا تمام وجودم ترشه؟چرا؟
خفه شدم اينقدر بلند بلند با خودم حرف زدم ميفهمي؟خفه شدم.خفه
هي فکر ميکنم فکر ميکنم فکر ميکنم بعد عصبي ميشم ميخوام يه چيزيو بشکنم نميشه بعد با مشت محکم ميزنم تو ديوار بعد دستم درد ميگيره بعد داد ميزنم سرخودم با بغض:دستت درد ميگيره الاغ! بعد خودم ميگم به جهنم که ميگيره.به درک خفه بمير لطفا
دلم ميخواست زنگ بزنم خونه .خيلي دلم ميخواست.خيلي
بعد گوشي رو گرفتم دستم.نگاش کردم.بلند گفتم:الو؟مامان سلام
...سلام ..چي شده چرا صدات گرفته؟
...هيچي.دلم گرفته..اشکام ميريزه
..إإإ چي شده؟با داداشي دعوات شده؟مريضي؟طوري شده؟
..نه مامان نه هيچي نشده.هيچي به خدا.دلم گرفته همين
حالت داداشت خوبه؟
اره خوبه خوبه
..همينه به هر حال ..بايد تحمل کني.خودت خواستي..
اره اره ميدونم.تحمل ميکنم..
حالا خودت خوبي؟طور خاصي که نشده؟راستشو بگو؟
..نه نه نه ..هيچ طور خاصي نشده هيچي نشده هيچي هيچي
...
دستام ميلرزيد.پاشدم گوشي رو گذاشتم سرجاش.بعد بلند گفتم الاغ جان فهميدي چرا زنگ نميزنم؟فهميدي چرا بهتره همينجا سرجات بشيني؟فهميدي که اين بهترين ادمشون بود که محبت بيقيد هم داره؟از خير ادما بگذر
گذشتم
غروب داداشي اومد.عکسا رو اورد.هي نگاه به خودم کردم..اين منم؟احساس تهوع ميکنم وقتي خيلي مرتبم و ارايش هم کردم و همه چي سرجاشه.مثل اينکه به خاطر ديگران ارامش خودمو گرفتم.چند وقته ارايش نکردم؟؟نميدونم.دست به صورتم نميزنم.ابروهام برميگردن به شلوغي اوليه و تنها لطفي که ميکنم اينه که موهامو شونه ميکنم.اونم نه به خاطر مرتب بودنش.خودم اروم ميشم.راشين هم هميشه قبل خواب موهاشو شونه ميکرد.ابرووهاشم شونه ميکرد.ميگفت بهم ارامش ميده.خودشم تصوير ارامش بود ..خودش و داداش سوميه.خونشون.چند بار پناه بردم به خونشون؟زياد زياد
ساعت ۶ شده بود.احساس کردم مفزم به طرز عجيبي روي سرم سنگينه.دويدم به سمت اطاق و پرت شدم روي تخت و همون لحظه خوابم برد
خواب ديدم باز کابوس
کجا بودم؟نميدونم از همه جا به همه جا فرار ميکردم.اخرين جايي که يادمه حياط خونه سابق خاله بود توي شمال.توي کوچه مهتاب.يه خونه بزرگ داشتن که پر گل شب بو بود.خونه بچگيهام.من و مهرداد و دختر خالهه و پسرخالهه با هم بازي ميکرديم.تو اون انباريه که خونه من و کوچولو بود.داشتم خودمو ميديدم.بچه شده بودم و داشتم با کوچولو ميرقصيدم توي حياط.بعد يهو ديدم تو خونه ام.کنار بابا. هر دو ساکت نشسته بوديم.مثل هميشه.مثل همه شبها. بعد بابا بهم گفت پاشو برام خرما بيار.گفتم باشه اما پانشدم.گفت وقتي ميگي باشه بلند شو.تند نگاهش کردم و بلند شدم..يهو خواب و بيداري قاطي شد چون ديدم از سرجام بلند شدم و وسط اطاق ايستادم.همه جا تاريک بود.بياختيار رفتم تو راهرو .ميخواستم خرما ببرم واسه بابا...اه حواست کجاست؟اون خواب بود.ساعت ۱:۳۰ نيمه شبه.اه چقدر سرده.رفتم صورتمو شستم ..چه قيافه اي داري سيمين!مثل صخرهء در هم کوبيده اي که خرد شده و هر تکه اش يه گوشه اي پرتاب شده!به چي ميگفتي قدرت؟
نشستم و يه پتو کشيدم روي سرم و يکي دورم.نميخواستم هيچ کجام نپوشيده باشه.سردمه.ميترسم.چه سکوت بدي.صداي باد مياد.اومدم اينجا.ان لاين شدم.کسي نيست.چراغ خودم روشنه.خوشحالم.فکر کن چه درديه که وقتي داري خفه ميشي با يکي سر هوا بحث کني
نميخوام ننويسم.وقتي دستم اروم وايميسه و نمينويسم ميلرزه.وحشت ميکنم.ميخوام بنويسم.اينجا خودخواهي محض منه.اينجا مال منه.از تمام دنيا که بخاطر همش سکوت ميکنم و خفه ميشم اين صفحه سياه مال خودمه و حرفاي خودم.دوست دارم همش تکرار کنم.حالم از توضيحات ادما به هم ميخوره..تلقين نکن.نيمه پر ليوان.خزعبل.خزعبل.من که به حد کافي به خودخواهي ادما احترام ميذارم.وقتي ميخوان هميشه از خودشون بگن خفه ميشم و گوش ميکنمشون.اوجوري که خودم دوست دارم يکي منو ببينه.اما نميبينه.به درک.نبينه.گه به سر همتون.چه کار کنم خوب؟
اخ من فقط دلم ميخواد يکي بياد بگه بهم که چقدر غر ميزني..دهنمو باز ميکنم و گل ميگيرم سرتاپاشو.فهميدي؟يکي اومده بود نوشته بود برام:وضع تو نه بهتر از ديگرانه نه بدتر.پس ساکت باش
اولش خواستم برم جوابشو بدم اما سريغ منصرف شدم.مثل بقيه که جواب هيچکدومشونو ندادم.اخه ادمن اينا؟بذار زر بزنن کيه که گوش کنه.اخه احمق!ابله!الاغ!تو از کجا وضع منو ميدوني؟تو از کجا وضع ديگرانو ميدوني؟اخه تو مگه مفزت سرته چند گرمه که ميشيني منو قضاوت ميکني کره خر؟مگه مجبورين همش حرف بزنين اخه؟لال ميميرين؟وضع من هر چي هست توي الاغ نميدونيش.نميدونيش نميدونيش.پس خفه.من اصولا ساکتم.عنانم دست خودمه.اما تا جايي که يه ابله نخواد منو قضاوت کنه
..
اه چقدر حرف دارم من
پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
همه از خونه دور ميشن من هر چي سنم بالاتر ميره بيشتر نياز دارم پناه ببرم به دامن مادرم.که همشونو با تمام ازارها يا نقصهاشون داشته باشم..اه پس چرا ندارمتون؟
مامان خانم که امشب زنگ زدي بهم و نميدونم که چرا خسته اي و چرا ناراحتي و ميدونم که مريضي و ديگه الان وقت مبارزه ات براي حداقل زندگي نيست اما مجبوري که تو همين سنت هم براي خيلي چيزا بجنگي بجنگي بجنگي.من ميدونم.م باهات بودم هميشه.من غصه هاتو باهام ميکشيدم هميشه.اگه کسي بهم بگه به تو چه ربطي داشت ميکشمش.ميدون چقدر عقده حرف زدن باهاتو دارم؟ميدوني واسه همينه که اينقدر باهات حرف ميزنم؟ميدوني که خسته ام؟ميدوني که حالم ديگه داره رسما به هم ميخوره از بس گفتم خسته ام؟ميدوني واقعا؟
ببين ميدونستي که يافت مينشود گشته ايم ما؟

چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
لعنت به وقتي مينويسي و همه چيز پاک ميشه
باورم شده نوشتنم خيلي مهمه!
امروز غروب داشتم خونه رو تميز ميکردم که هوس کردم برم بيرون.همونطور شلخته.شبيه عشاير شده بودم با اون دامن بلند و گشاد و پيراهن روش و موهاي اشفته رقصان در باد.پامو که بيرون گذاشتم يه لحظه احساس کردم تو تهرانم.چراغهاي روشن و هواي خوب و صداي زندگي مردم
باد يخ که خورد تو صورتم يادم اومد که نيستم.اما همون حسو داشتم.زندگي من نظم پذير نيست وهيچوقت نبوده.روحم اشفته است بيقراره.يه جا نميمونه.دايم مثل شبح ميام و ميرم.شبا بيدار ميموندم تاصبح و بعد وايميستادم تا مامانو ببينم و زنده شدن همه چي رو دوباره.صداي پاهاي مردمو که کم کم ميان تو خيابون.بوي نون.ميرفتم نون ميگرفتم و صبحانه خوردن مامانو نگاه ميکردم.بعد خريداش.بعد ماشينو بر ميداشتم مممم..کجا برم؟پيش همون دختره فنا شده.اصلا حالش به همين بود که اينهمه راهو بکوبم برم يه چايي بخورم پيشش و بخندم و غر بزنم و اخبارو بدم و بيام.مبدوني دلم نميومد شبو نبينم و دلم هم نميومد روزو نبينم!بعد ظهر بعد نهار ديگه بيهوش ميشدم.غروب يهو با دلشوره از خواب ميپريدم.تشنه ام شده بود.ميديدم که هوا هنوز خيلي تاريک نشده..اخيش!ميتونم برم .هنوز پا نشده تند تند لباس بپوش .وقتي بري تو خيابون هواي گرم خودش بيدارت ميکنه.هنوز خوابم پاهام ميلرزن.وقتي رسيدي بشين و کم کم ارم بگير که زمانو از دست ندادي...مگه لحظه هاي حس شده رو ميشه تعريف کرد؟
دوباره شب دوباره بيداري
هميشه کمبود خواب داشتم.وقتي ميرسيدم پيش کوچولو از دستم عصباني بود. چون غش ميکردم.ديگه هيچ انرژي نداشتم و ازش ميترسيدم که بگم خوابم مياد منو ميکشت.هميشه ميگفت ميري همه جا خسته و گشنه مياي پيش من!هه!راست ميگه من هر وقت ميرفتم پيش اون يا اين دخترک گشنه بودم!
بعد کم کم خوابم ميبرد و اون توي سکوت روم يه چيزي ميکشيد.مهربون بود. مهربون تر از تمام غرها و بدبيني ها و ساده دل تر و نازک تر از تمام درشتي کردناش.دوستش دارم.اون تو زندگي من حل شده.اون برام مثل مامانه.يه عشق بيپايان که دليل نداره وتمام نميشه.يه دلتنگي هميشگي.خواهر کوچولوي من ..چه ميکني اين روزهاي سختو؟
من خيلي غر ميزنم؟خيلي حرف ميزنم؟لازم دارم اينجا رو.که هي حرفاي تکراري بزنم.براي سکوتم لازم دارم.براي نيرو گرفتم براي شنيدن حرفاي وحشتناک ديگران.براي وقتي مجبورم ساکت باشم که هميشه است
.
دلم ميخواد بگم لعنت به اون وبلاگ که اونهمه مصيبت و فکر رو بهم تحميل کرد.بعد يادم اومد که دارم دنبال مقصر ميگردم.اونجا يه بهانه است.همونقدرم که دوستاي خوب دارم.اون چيزي که بايد درست باشه تو وجود خودمه.که نيست.همين.
امشب داشتم از کلاس برميگشتم.تو اون تاريکي و سرماي شب داشتم واسه خودم اواز ميخوندم بلند که يخ نزنم.که نفهمم دارم ميلرزم.يهويي ديدم يکي داره کنارم راه ميره و باهام خرف ميزنه.ديدم اون پسر سياهه است که خفه کرده منو تو اون کلاساي مسخره.خداروشکر که همکلاسم نيست.شروع کردن خرف زدن منم نگاهش نکردم فقط هي گفتم چي؟که بفهمه تمايلي به حرف زدن ندارم اما پرروتر ازاينا بود
إإإإإإإإإإإإإإإإإإ آدم اينقدر پررو؟يک کاره برگشت گفت من ميخوام باهات دوست باشم گفتم چرا؟گفت چون دوستت دارم!ها ها ها !من فکر کردم اشتباه فهميدم.گفتم چي؟؟به انگليسي گفت.مونده بودم از اينهمه رو. تازه داشت واسه خودش واسه فردا قرار ميذاشت منم همينطوري بادهن باز نگاهش ميکردم که اين ديگه چه جونوريه.بهش گفتم حالت خوبه؟گفت آره خوبم .ازت خوشم اومد با من دوست شو!
...برو بخواب.شايد حالت بياد سرجاش..من رفتم.
...دوستت دارم!هيچ چيز رو کمتر از اين جمله نميفهمم...
.....
......کسي کاري به کار چشمهاي من نداشته باشه..بذارين کمتر احساس حماقت کنم..بذارين جاي همه زخمام خوب شه...بذارين باز بلند شم سرجام و برگردم به پوست خودم.به پوست کلفت هميشگيم٫کسي ميدونه چجوري ميشه جاي بخيه هاي درشتو محو کرد؟
سه‌شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
.
شنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
...
...اومد يه چيزی برداره. ناراحت بودم از حرف زدن با اون دختره . از اون اقاهه. از اينهمه محبت مزخرف مسخره .از ديدن ادمهای احمق که سريع تصورات ادم رو از دنيای ادمها به هم ميريزن.از افتادن تو دور باطلی که ناخواسته افتاده بودم توش.دلم گرفته بود.گفتم با خودم خوب اين ادمه.دوستش هم دارم.بهش گفتم بشين.نشست.
چاییه رومیز بود. ادامسمو در اوردم. اصولا یه لذتی داره بازی با ادامسی که جویدیش.پاهام یخ زده بود...
چیزی خوندی؟
..چند دقيقه سکوت...
سرمو بالا کردم:نه!
...با همون لبخند هميشه..تعجب ميکنم که چطور اينقدر راحتی.خودت احساس نگرانی نميکنی؟
...نه!
..سکوت...
........سکــــــوت.....
.............سکـــــــــــــــــوت.........
...گه خوردم که گفتم بمون٫برو!
من با پاهام بازی میکنم و با ادامسه.همو نگاه نمیکنیم...چرا نمیره؟
یک ربع گذشت..اه باز این سکوت سرد لعنتی.یعنی من دائم باید خوردن گه رو تکرار کنم؟
تقصیر خودت.فقط خودت.
....بهت برخورد؟چرا اینقدر زود بهت بر میخوره؟
نه بر نخورد.هيچی به من بر نميخوره...
...مانيتور خاموش شد...چاييت يخ کرد.. ميدونم... شايد کسی برات پيامی داده٫چرا روشنش نميکنی؟..اومد بالا سرم.خدا رو شکر که اون پنجره پايينه.خدا رو شکر که اين خرعبلاتو نميخونه.هر چند که من تو اون پنجره هم احساس امنيت نميکنم...
منيتور روشن شد...اخيش!خاليه.خالی
..پاهات يخ کرده.جوراب بپوش
سردم نيست..نگاش نميکنم...
برو ..خواهش ميکنم..بايد فحش بدم به خودم .بايد سعی کنم گريه کنم و بعد که سرم درد گرفت ولش کنم..بايد يه کاری کنم واسه دلم.داره پرپر ميزنه از ناراحتی...
...من ميرم.مثل اينکه حرفی نداری..
زبونم قاچ قاچ شده.ادامسه رو انداختم تو چايی.ديگه گشنه ام نيست.شوقی برای حرف زدن با بقيه ندارم.شوقی برای ياد گرفتن درس ندارم.شوقی برای فکر به اينده و برنامه هام.شوق به شب بيداری در سکوت و با صدای فروغی و شوق اينکه نزديکای صبح يه دوست عزيزی مياد که حرفاش برام تهوع اور نيست.ميشه از نفرت حرف زد. چقدر حالم از دوست داشتن به هم ميخوره.دلم ميخواد بالا بيارم...
...مرسی که خفه ام کردی..من هر چند روز يه بار به به تو دهنی نياز دارم..يه چند ساعتی بود نخورده بودم...مرسی..
آدمها تهوع آورن
پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
ببين !من از زندگي تنهايي متنفرم.اصلا حالم بهم ميخوره از اين که تو يه خونه مزخرفي تنها باشم.اما مثل اينکه اگه تنها باشم کمتر تنهام!
چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
نميفهمي؟
من مينويسم تا از تنهايي و وحشت يخ نزنم.شبها خالي ميکنم اشغالها رو و روزا خودش پر ميشه
اه نخون اقاهه.اگه ميدونستي که چقدر ازارم ميده خوندنت باز هم اينطوري زار ميزدي؟
تنهام. اينجا يه نور ضعيفي هست که دوستش دارم و دستهام سرده.
امروز نزديک بود يکي رو بکشم.مرده شور رانندگيمو ببرن رانندگي که نيست پروازه. اونقدر از اون موقع به بعد به خودم فحش دادم که خفه شدم
امروز اخرين روز کلاسهاي اين ترم بود يعني در واقع امتحانهام و فردا نمره هاش و ...يکي دوهفته تعطيلي.واي که من چقدر از اين تعطيلي نفرت دارم.تعطيلي به معني پوسيدگي مفرط به مرور زمان.خفه شدم اينقدر زفتم هي تو خيابون قدم زدم اينا رو نگاه کردم و هي با خودم حرف زدم.چند روز پيش رفته بودم دانشگاه فو برا امتحان ورودي کلاسهاي زبانش بالاخره چند تا ايراني ديدم .بدون اغراق عقم گرفت اينا ديگه کين بابا. اوليه از المان اومده بود.نامزدش هلند بود وميخواست بياد اينجا. کلا فرصت حرف زدن به هيچ کس نداد چون واجب بود که هر چي فکر ميکنه همه بدونن.اخرش گفت من جيش دارم بعد به سه زبون ترجمه اش کرد که خداي نکرده کسي نمونه که ندونه !اه! احمق!
دوميه هم يه دختره بود که ازدواج کزده بود اوده بود اينجا .عقم ميدوني از چي گرفت؟ احمق برگشته ميگه من درس خوندم ايران اما خوب اينجا ديگه شوهرم بود رسيدن بهش مهمتر از همه چيز بود .چهار ساله اينجام اما هنوز زبان بلد نيستم. تو خونه هم خوب ماهواره هست دوستام هم همه ايرانين..اه اه اه اااااااااااااااااه.احمقهاي مصرفي بدرد نخور بي خاصيت .حقتونه يه کره خري بياد افسارتونو بگيره دستش.پاشده اومده اينجا شوهر مزخرف و برنامه هاي تهوع اور شبکه هاي فارسي رو به درس خوندن يا نه خير سرش زبان ياد گرفتن چميدونم يه کار کوفتي ياد گرفتن ترجيح ميده. حالمو به هم ميزنين به خدا
بعدي هم يه زنه بود که اشکمونو در اورد اينقدر اه و ناله کرد . همه جاشو هم نشون داد که بدونيم کجاش زخمه کجاش چاقو خورده همه کارتهاشم نشونمون داد ..واي خدا اينا چرا اينطورين؟ منم خفه خون گرفتم و نگاهشون کردم. صد سالم نميخوام با اينا دوست باشم.همون بپوسم تو تنهايي بهتره ..اه
اين چه اخلاق مزخرفيه که من سريع به همه عادت ميکنم؟يعني چي که هر کلاسي تمام ميشه من نارتحت ميشم؟اه از دست تو چکار کنم دق دادي منو دختر.يه خبرايي تو ايران هست اما نميدونم چي. ميدونم. احساس ميکنم.شايد دعواشون شده باز.شايد يه خبريه تو خونمون..نميدونم نميدونم ..مردم اينقدر غصه تونو خوردم اه
کسي ميدونه چرا اينقدر دستهاي من سرده؟
سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
باز اومدم تو اين سالن خالي نشستم.ساعت چهارونيمه من بايد برم.هوا داره تاريک ميشه و من متنفرم از غروب.ديوانه ام ميکنه.وحشتناکه.
هزار بار شکر که کسي منو تو تنهاييهام نميبينه. انگار دارم با خودم زندگي ميکنم.سوار ماشين ميشم. اول اين اهنگاي هميشه و گوش ميدم بعد ابتذال خونم مياد پايين ميگم بذار يه کم مزخرف گوش بدم. بعد سريع خسته ميشم و بر ميگردم سر همون اوليا.اما ايندفعه خودمم ميخونم. داد ميزنم. وسطش حرفاشو اصلاح ميکنم. براش توضيح ميدم که بعضي جاها داره زيادي ميخوره و اصلا حرفاش واقعيت نداره٫خواننده هه رو ميگم.بعدش هم ميرسم مدرسه
چرا شماها اينقدر شادين؟چرا اينقدر زندگي رو حق خودتون ميدونين؟ چرا بايد با ارامش هر شادي رو از زندگي بخواين؟چرا شماها نبايد يه شب از سر استيصال دنبال مادرتون کلانتري رفتن و احساس خطر از اون افسري که رفتي پيشش تا ازش کمک بخواي رو تجربه کنين؟ چرا پليسهاي اينجا قصد ازارتونو ندارن؟ چرا بهتون نزديک نميشن؟ چرا شماها دويدن و فرياد کشيدن توي خيابونو نميفهمين؟چرا تا حالا سر کسي فرياد نکشيدين به من نگو دخترم؟چرا شماها تنها و اروم گريه نميکنين و عر زدن رو حق خودتون ميدونين؟ چرا اينقدر احساس امنيت ميکنين؟چرا دختر بودن براتون هميشه حس تحقير و تجاوز رو نداره؟چرا اينقدر احساس امنيت ميکنين؟چرا اينقدر راحتين؟ چرا همش بلند بلند حرف ميزنين؟چرا اگه يه کم صداتو بالا بره کسي چپ چپ نگاتون نميکنه؟ اصلا يعني چي؟چرا نيازي ندارين به اينکه بياين يه همجين جايي خزعبل بنويسين و بعد احساس کنين کلا چقدر حالتون از خودتون به هم ميخوره؟چرا واقعا؟
چند صد هزار بار بهت گفتم عر عر زدناتو بذار واسه وقتي که مطمئني تا شعاع چند ساعت اينور و اونور کسي رو نميبيني؟نه!چند بار گفتم؟کره خر حرف گوش کن .اخه من از دست توي بز چه کنم ذلم کردي.اينجا که ميشيني هي اون کلمات کوفتي هلندي رو ميکني سرت بعد يهو اون دختره با اون فونت صورتي که مثل خودشه مياد بالا بعد شروع ميکني بهش فحش دادن( که نوش جانش باشه) ديگه شروع نکن يهويي عر زدن که کتاب از دستت بيفته که برادر محترم يهو از در بياد تو ببينه عوض درس داري عر عر ميکني.ميفهمي يا نه؟اون مخ پر از پهنو باز کن :عر زدن ممنوع٫نصفه شبا به شرط خفه مردن تو اون بالشهاي کوفتي.تبصره هم نداره.فهميدي الاغ؟
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
چه شب تنهايي!
نشستم کنار اين پنجره و ماه رو تماشا ميکنم با اهنگ اين وبلاگه. ادم دلش ميخواد نم نم راه بره و هی نسيم بياد٫ نه اين بادهای وحشيانه اينجا که شلاق ميزنن به صورت ادم
ديشب تا صبح بيدار بودم. ساعت ۸ صبح شده بود. سرم گيج ميرفت از خواب. از فکر . از خستگی. از همه چی. يهو امير ان شد. داشتم به ای ديش نگاه ميکردم. ياد خيلی چيزها افتادم . ياد شبهای طولانی ياد وقتی که من واقعا مينشستم به انتظار صدای در زدن .اه! لعنت به همه چی
بعد يهو اومد بالا. تعجب کردم وفکر کردم ميخواد حرف بزنه .اما يه کم که گذشت فهميدم نه !ميخواد اون حرف بزنه و من گوش بدم. دوست داره که ازم پس بگيره.. خواست به من ثابت کنه که چقدر انسانه ( و شک ندارم) و من چقدر بی ارزش.منم حرفي نزدم.گوش دادم. هميشه بايد گوش بدم. ظاهرا اين نقش منه توی طبيعت. شبحی که وارد زندگی ديگران ميشه بهشون ارامش بده و بره در قعر دريای خودش. مزخرفه.چه تحليلی!
تا مرز پر شدن خودم و خالی شدن اون گوش دادم . اما داشتم خفه ميشدم. بغض هم نداشتم .فقط خستگی. خوابم گرفته بود. اخرش گفت : همين . من ديگه حرفی ندارم. ياهو رو بستم
خوابيدم. نميتونستم راه برم. انگار يه عالم بار دوباره اومد رو دوشم.چرا اينطوری ميشه؟ چرا وقتی ادم در حال خفگيه کسی نميذاره بالا بياره؟چرا همش يه چيزی ميدن که روش بخوری؟ تلو تلو ميخوردم. افتادم وسط تخت و بيهوش شدم. فقط يادمه که در همون حالت اون عروسکه رو بغل کردم .سرد بود همه چيز .
شب داداش بزرگه زنگ زد . طبق معمول سوالات هميشگی در مورد من . انگار بچه ای هستم که تعجب ميکنن حالا چطور راه ميره. داداشی متوجه شد که چقدر اذيتم ميکنه اين سوالها. بهش گفت شما از سنی به بعد ديگه باهاش زندگی نکردين و منم که سالها ازش دور بودم. پس ما هيچکدون تصور درستی ازش نداريم. مرسی داداشی. اما بهتر که نميبينين روح لعنتی و زخمی منو. چه بهتر که نميشناسين و نميبينين. من تلاشی نميکنم نقش يه دختر جهارده ساله احمق و لجباز رو با خودم عوض کنم. بعد با من حرف زد. گفت خودت ميدونی که اينجا چه درگيری هايی داريم. ميدونی که اگه صد سال ديگه هم نيای هيچی اينجا عوض نشده. به فکر زندگی خودت باش..ميدونم .ميدونم.چه زندگی لعنت شده ای.چی ميگذره به ما؟
پسر ملکه هلند امشب دختر دار شد. چه بلبشوی مسخره ای راه افتاد اينجا. به اين فکر ميکردم که اين بچه ميدونه که اگه بر حسب تصادف نطفه اش تو رحم يکی ديگه بسته ميشد ممکن بود هيجکی به يه ورشم حساب نکنه؟ميدونست که ممکن بود من باشه و اصلا کسی منتظر اومدنش نباشه؟يا جای هزار تا بچه بدبخت تو اين دنيا . چرا اين مردم اينقدر احمقن؟
نه!عدالت اصلا مفهوم نداره. کار دنيا يه چيز شلمشوربای احمقانيه که با هيچ فرمولی نميشه درکش کرد.هه! پرنسس! اونم تو قرن بيست و يک! مردم چقدر به اسطوره نياز دارن.همچنان حماقته که ادامه پيدا ميکنه
چه دلم سبک ميشه وقتی داداشی تحليل ميکنه. حرف هيچ کس رو اندازه اون قبول ندارم .هر چند اونقدر تلخ ميگه که تو گلو میپره .اما لعنتی هميشه راسته.هميشه درسته.حرفاش مثل يه پوزخند بزرگه به دنيا.اه!اون دختره احمق چه ميفهميد اين پسرو.مفز کوچيک اونو چه به فهم اينهمه درد؟اخه نظم لعنتی اين دنيا بر اساس چيه؟
يه چيزی میپيچه تو سرم.من با دردام ديگرانو ازار ميدم؟من ازشون روحيه ميگيرم؟ اخه هرچی فکر ميکنم من همش تلاش ميکنم کمتر حرف بزنم اگ نميتونم بخندم لااقل خفه خون ميگيرم ..اره؟اينطوريه؟ بايد بفهمم چطور بيشتر از اين ميشه پنهان کرد
من بايد حرف بزنم.چقدر خوبه که اینجا تنهام. تو اين صفحه سياه که من هستم و فريادهام
یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
شب احمقانه ايه نه؟
باز پالونم کج افتاده! اه !خفه بشي الهي.خسته شدم از دست غر زدنت.
به درک خوب گوش نده
اخه احمق ادم ميتونه حرف خودشو گوش نده؟ بز!

زن احمق در گوش من هي داد نزن امشب در سر شوري دارم٫من در سرم هيچ شوري ندارم. فهميدي؟ من دلم ميخواد خفه بميري.من تنم درد ميکنه و خسته ام و خيلي بده چون همه اعتقاد دارن که من نبايد ناله کنم و فقط بايد براي اينده تلاش کنم. روزي صد هزار بار ميشنوم اينو. اونم برا اينده اي که اصلا معلوم نيست چي هست و به چه دردي ميخوره. عين احمقا صحنه امپول خوردنو ميبينم چشمامو ميبندم.خودکشي!هاها! چه غلطاي بيشتر از دهنت! اون يه بارم نميدونم چي شد . ولي واي که چه لذتي داشت. حتما يه بار ديگه بايد تجربه اش کنم
تصور کن يه عالمه قرص خوردي و اصلا نميدوني چي بودن( من همه جا کارم ديمي و بينظمه هه!) بعد يهو داغ ميشي پرت ميشي زمين .بعد ديگه نميفهمي.همش همه چي رو خواب و بيداري ميبيني اصلا واقعيتي ديگه نيست.حالا اونو نگه ميدارم واسه وقتي خيلي خسته تر شدم .فعلا هنوز زوده
نميشه؟نه٬ من ميخوام ببينم نميشه که تو وقتي من يه کم خير سرم خبر مرگم ارواح عمه ام يک کوچولو ميخندم بعد صد هزار سال زهر مارم نکني؟نه واقعا نميشه؟ يعني اخه شما واقعا لازمه که همتون عين هم باشين؟ انگار نازل شدن اينا واسه تر زدن به من
حالا ديونگي رو ببين. اين هيري ويري يه تيک عصبي پيدا کردم که بايد ثبت بشه. هي سعي ميکنم دندون جلو رو لق کنم!هاهاها! تا حدود زيادي موفق شدم حالا ببينم راند بعد چي ميشه
مامان زنگ نزن به من خوب؟هيچکدومتون زنگ نزنين. خبرمو نگيرين .اصلا حوصله تونو ندارم. نميخوام صداي کسي رو بشنوم.يا يکي هست که بايد همش بهش بگم اره همه چي خوبه من خوبم ما خوبيم همه جاخوبه يا اينکه فوقش ميگم خوب نيستم و ميگن خوب٬خوب باش! من نميفهمم چرا ادمها گوش دادن رو بلد نيستن؟ در اين مورد قصد ندارم خودمو بکوبم چون تمام زندگيم گوش ديگران بودم. اي بابا
برو بمير بدم مياد ازت بز الاغ خر
شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
جمعه ۱۴ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
شدم عين ساعت گويا.هي ميگم ساعت چنده .بزار بگم خالا عقده اي نشم.ساعت..مممم..۳؛۳۸ نيمه شب ۵شنبه است...اينجا هلند است.سرزمين بادهاي وحشتناک شلاقي و مردم احمق
من اينجا چه غلطي ميکنم؟ نميدونم
من قراره چه غلطي بکنم؟نميدونم
محمدميگه من اگه جرات داشتم تمام پولمو ميدادم يه عالم مواد ميگرفتم و اونقدر ميکشيدم تا بميرم. اما من گفتم دلم ميخواست ايدز بگيرم. ايده هدي هم بدنبود. ميگفت ادم خوبه از يه ساختمون بلند پرت کنه خودشو که پرواز رو هم تجربه کرده باشه. ولي منو چه به اين غلطا.من از امپولش ميترسم هه!
من تازه دارم به يه عالمه از حرفاي داداشي ميرسم و اين خودش وحشتناکه.اااا! چرا هز چي ميگه درست در مياد ؟عجب بدبختيه.مثل اينکه برا يه بچه بگي زندگي چقدر تهوع اوره و بعد بگي بزرگ شو.خوب بد بخت برميگرده تو همون رحم مادرش ديگه
بيچاره مادرا.بيچاره زنا. خدايا تر زدي با اون خلقتت
خوابم مياد.گشنمه. پشتم درد ميکنه.موهام خيسن هنوز. اه. من حتما در اسرع وقت بايد برم موهاموسه سانتي بزنم راحت. خره موي بلند واسه عمه ات داري؟ وقتي حوصله شونه زدنشم نداري؟ برو بمير ديگه منم راحت کن
الان تو خونمون همه خوابن...مممم...نه مهرداد بيداره..نه ديگه رفته خوابيده .الانا ديگه ميره ميخوابه.مامان احتمالا داره نماز ميخونه. من چقدر دوست داشتم وقتي نيمه خواب بودم و صداي نماز خوندنش ميومد در گوشم.ماماني ماماني.من و تو چه بدبختانه به هم کمک کرديم واسه به دنيا اوردن من. تو رفتي پيش دکتره و گفتي من هيچ کس رو ندارم . اونم گفت بايد شوهرت اجازه سزارين بده. تو هم گفتي شوهرم مرده. افرين مامان. تو هميشه شجاعتر از من بودي.بعد منو به دنيا اوردي تنهاي تنها. کسي هم نخواست که ما رو ببينه . هيچ کس وقتي من به دنيا اومدم نگفته اخي..چه دخملي! هه! بعد چند هفته هم ر فتي خونه بابات و بعد چند ماه بالاجبار خونه خودت.ديگه فکر کنم چهار دست و پا ميرفتم که بابا منو ديد
از همه چي بابا بوي سيگارشو دوست دارم.شبا ميرفت دم پنجره و اروم سيگار ميکشيد. چشماش مهربون ميشد. هميشه ميرفتم به يه بهانه نزديکش و نميفهميد که دارم اين خالتشو نگاه ميکنم. يا شبا که همتون خواب بودين و من عين اشباح تو خونه ميگشتم و بالا سرتون نگاهتون ميکردم که مطمئن بشم زنده اين.يا مهرداد که هميشه از هوشش براي زجر دادن من استفاده ميکرد . مهرداد يه نابغه است با درصد هوش بيشتر از ادماي عادي. راحت بود براش ازار من و وچه لذتي ميبرد. چقدر هميشه عقده بود برام که يه بار باهاش حرف بزنم. در مورد تمام اون چيزايي که هيچکي نميدونست و تو خونه ما اتفاق ميفتاد. به دوستام که نميتونستم بگم. مثل اون شب که مامان درو قفل کرد و بابا نتونست بياد تو و زمستون بود و هي زنگ ميزد. من ميشنيدم اما ميدونستمکه اگه باز کنم مامان چه حالي ميشه.. و سرد بود . دلم پيش بابا بود. اونا خوابيدن و تا صبح از سر استيصال هق هق کردم. نميدونستم که بايد چه کار کنم. مگه مغز من چقدر بود؟ من هنوز خيلي کوچيکم خيلي خيلي
شب اخريه دلم ميخواست واسه يه بارم شده با مهرداد خداحافظي کنم و جوابمو بده. رفتم تو اتاقش. رام نميدادهيچوقت. باخودم گفتم اگه پرتم هم کنه ميبوسمش و خداحافظي ميکنم. رفتم تو. خوابيده بود. خوب حتما فکر کرده رفتم من ارزش بيدار موندنم نداره. نگاهش کردم. اومدم بيرون
دلم واسه کوچولوها تنگ شده. واسه مسعود وقتي اويزونم ميشد و هي ميبوسيدم و ميگفت الهي فدات بشم عمه بعد چهار چنگولي ميچسبيد بغلم و ميگفت من پيش توميخوابم. هر چي پرتش ميکردم باز از رو نميرفت. تا صبح همونطوري چهار چنگولي به من چسبيده ميخوابيد و من نگاهش ميکردم.يا سينا که مظلوم بود و معصوم. براش لالايي ميخوندم. بهش ميگفتم خسته شدي ؟بغلت کنم؟ بعد شونه هاشو با غرور مينداخت بالا و ميگفت :مردا که بغل نميخوان! ميگفتم باور نکن عمه جان٫ اتفاقا بيشتر هم ميخوان .بعد با تعجب نگام ميکرد..يا کوکو که مثل من يه دختر بود بين اينهمه سرما و...
نيمه شبي اينقدر در گوش من سه تار نزنين. من حالم خوش نيست..اه چرا نميفهمي؟بسه ديگه نزن
گفته بودم يه شب يه افغانيه مزاحمم شد؟ گفته بودم که چقدر ترسيدم؟ فکر کنم قيافم عين احمقاس. پس چرا اينقدر بلا سرم ميومد؟ يا مثل اون يارو تو دانشگاه که مدرکمو نميداد و ميدونست که لازمش دارم تا به پيشنهاد زيباش جواب بدم! چقدر نشستم به مغزم فشار اوردم تا يه راهي پيدا کنم.چقدر احساس تنهايي ميکردم .مثل هميشه تنها.فکر کنم همينطوري پيش بره چند سال ديگه تو ايران از يه اقايي يه ليوان اب بخواي پيشنهاد همحوابگي کنه بهت .من زياد دور نميبينمش
باحاله نه؟ هيچوقت هيچکس نفهميد دقيقا چند بار و چه بلاهايي سر من اومده. بعد وقتي ميگفتن بهم :ااا يه دونه دختري؟ته تغاري؟ حتما ديگه رو سر همه راه ميري! هر هر ميخنديدم .اره ارواح عمه ام
اه من ميخوام با يکي حرف بزنم. يکي که حرفي براي کفتن نداشته باشه فقط گوش داشته باشه مهربون هم باشه نخواد هم نصيحتم کنه فقط گوش بده و بين حرفام بهم بفهمونه که فهميده و البته با احساس هم بگه
خوابت گرفته مادر برو بخواب . از ۶ صبح بيدار نشستي حالا هم شده ساعت ۴ و چقدر معده ام درد ميکنه اه
همه چي گفتم جز اون چيزايي که ميخواستم ..اه .بز!
اينجا کز کردم گوشه تخت و تمام تنم د د ميکنه. ساعت ۱۱ شبه. داداشي مريضه و من خسته
امروز چرا اينطوري بود؟هر روز چرا اينطوريه؟
فکر کنم تمام انرژي پنهاني که متشکل از ناراحتي و غصه و درد و عصبانيت و دلتنگي و نفرت و هزار تا احساس ديگه در من پنهان بود ميخواست امشب بريزه بيرون. قبل از اينکه وارد اين جامعه بشم٬ قبل از اينها٬ داداشي بارها در مورد اين جامعه و مردمش گفته بود و چقدر ميبينم اون حرفها رو
خسته رفتم سر اون کلاس و اون مسلمونهاي لعنتي( هه! وقتي اينو ميگم چهره مامان مياد جلو چشمم ) شروع کردند تبليغ اسلام. بحث بيموردي در مورد اينکه اسلام چه دين خوبيه و محمد چقدر ماه بوده و عايشه ميگفته اگه ببينينش گردنتونو ميبرين( به سبک زليخا) و تازه پيشنهاد ميداد به اون دختره اسپانيايي که :دين ما درش رو همه بازه ميخواي مسلمون شي؟هاهاها.
من احساس کردم تنم کم کم داره داغ ميشه.بعد دستام شروع کرد به لرزيدن بعد لبم بعد تمام بدنم. اي واي نميتونستم جلوشو بگيرم .ياد تمام سالهاي زندگيم افتادم که مرد در من و کشتنش بخاطر فرهنگ مزخرف واردات اسلام. اگه بابا زل ميزنه تو چشم من و ميگه تو نميفهمي.مردا ميتونن.مردا اجازه دارن. مردا اين نيازو دارن ٬به خاطر اينه که اينو باور کرده.فرهنگ يعني اين .اه احمقها.ياد اون روز افتادم که اون مردک احمق منو برد توي اون اطاقک انتظامات و به خاطر اينکه موهام پيدا بود با لگد ميزد تو پام و بهم ميگفت تو مايه ننگ اين مملکتي و من با نفرت نگاهش ميکردم و اون عصباني تر ميشد از سکوت من و ازارم ميداد .ياد مدرسه افتادم. ياد خونه افتادم. ياد ماشينهاي سبزي که همه ازش ميترسيدن حتي اگه تنها بودن.ياد همه زندگيم .ياد همه تحقير ها و اجبارها
نتونستم جلو حودمو بگيرم .وسط تعريفهاش با لبخند گفتم بله و مردها ميتونن ۴ تا زن داشته باشند. يهو جو به هم ريخت. کريستينا پرسيد واقعا؟ اه لبم ميلرزيد نميتونستم حرف بزنم. رومو کردم اونور..لعنتي به خودت مسلط باش. اينجا جاي به هم ريختن نيست. به اندازه کافي مشکل براي حرف زدن داري خواهش ميکنم اينجا نه.اما نميشد. گر داشتم.چه جهنمي بود در من..
شروع کردن با حرارت ماستمالي کردن. بله اگه تواناييشو داشته باشه...احمقها کدوم بزي تو سرتون کرده که پول يعني توانايي؟..بله چه ايرادي داره. اتفاقا بد هم نيست..بعد يکيشون برگشت به من گفت اگه زن من نتونه بچه دار بشه من طبيعتا بايد برم از يه زن ديگه کمک بگيرم. نگفتم توي بز چه تحفه اي هستي که حتما بايد تخم و ترکه ات هم بمونن رو زمين٬ اما سريع گفتم بله اگه شوهر منم توانايي بچه دار شدن نداشته باشه من از يه مرد ديگه کمک ميگيرم ..درسته؟ بعد کريستينا بلند خنديد و زد رو شونه ام..پسره گفت اره سوال سختيه. گفتم اره جوابي هم پيدا نخواهي کرد. اگه جوابي داشت رفيقات تا حالا پيدا کرده بودن توي بز رو چه به فکر کردن
بعد ديگه هيچي نگفتم.نميخواستم بحث کنم. نميخواستم حرف بزنم. ارام نبودم. انتراکت شد و همه رفتند و من موندم و کريستينا و چقدر من خوشم مياد از اين بشر . از همون روز اولي که ديدمش بهم انرژي مثبت وارد شد ازش
نشست جلوم. من عذر خواهي کردم. ميخواستم براش توضيح بدم اما کلمه هاي لعنتي م کم بودن. اما زور زدم . بايد ميگفتم حتي شده به ايما و اشاره .داشتم خفه ميشدم. گفتم بيشترين تعداد مهاجر از ايران تو تمام دنيا پراکنده شدند چون نميخوان زندگيشونو کسي براشون تعيين کنه. که کسي بهشون بگه چطور لباس بپوش يا دستشويي برو يا هر غلط ديگه اي. من تاريخ اسلام رو خوب ميدونم و ميدونم که چقدر اين تعريفها تو خاليه . وقتي ميشنومشون ياد زندگي گذشته ام مي افتم و اين ناراحتم ميکنه.. ميدونم که جاش اينجا نبود .گفت ميدونم و قصد من اين بود که صحبت کرده باشين و از تنش اين جو کم شه والا من واقعا کاتوليک نيستم. خواست به يه زبون ديگه بيشتر توضيح بده اما نداشتيم. بعد شونه هامو گرفت تو دستاش دست کشيد به صورتم. چه داغ بودم. تکونم داد و گفت بايد دختر قوي باشي و مجکم جلو بري .سرمو تکون دادم. فکر کنم ديگه نيازي نبود حرفي بزنيم
من ميدونستم که باقي حرفاش چي بود و چقدر ممنونش بودم
چه سنگين بودم امشب. برام اهميتي نداره که تمام اعضاي اين کلاس چطور چپ چپ نگاهم ميکنن همشون برن به درک . برام پشيزي هم اهميت نداره..اومدم بيرون و احساس کردم شونه هام خم شدند . توي سکوت شب و سوز باد و خيابون هاي پر از چراغ و خالي از ادمهاي لعنتي..راه ميرفتم و به صداي پام گوش ميدادم. توان گريه کردن نداشتم .احساس کردم من يه جايي همون دورها٬همون قديم ها٬ لابه لاي همون روزهاي خاکستري مردم و دفن شدم و حالا روحي هستم سرگردان در قبرستان خالي و سر د و ساکت..
پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
بايد برم خونه . ساعت ۴:۳۰ شده و من هنوز نشستم تو اين سالن خالي که بدم مياد ازش. غروب وحشتناکترين اتفاق طبيعته .بذار فکر کنم..اخرين باري که رفتم شمال يه هفته قبل اومدنم بود. با بابا رفتم گرگان. شب بود.نصف راه رو اون نشست و نصف راه رو من نشستم. خوشبختانه اون خوابيد و نفهميد که داريم با ماشينه پرواز ميکنيم. قبل از اينکه بتونم رانندگي کنم بابا برام مظهر رانندگي با سرعت بالا بود. وقتي هم که راننگي ميکردم همين فکرو ميکردم اما کم کم متوجه شدم بابا نصف منم سرعت نداره. انگار وقتي ميشينم ميخوام تمام عقده هامو با تند رفتن خالي کنم
رسيديم گرگان و باز ياد بچگيهام افتادم. هيچوقت اونجا رو دوست نداشتم . برام بوي تنهايي ميداد. توي اون خونه که هيچ همسايه اي نداشت. رفتيم پيش عمو و اون شب با ارش صحبت کردم تا صبح . اينقدر محو حرف زدن شده بودم که اصلا نفهميدم اون شکلات بدمزه اي که هميشه بدم ميومد از خوردنشو با چه لذتي خوردم. نفهميدم که کي صبح شد بعد خداحافظي کرديم چون اون ميخوابيد و من صبح ميرفتم
فردا غروبش رفتم بابل وقتي رسيدم ساعت ۱ شب بود . بذار ببينم...چند نفر ميخواستند اون شب منو ببرن با خودشون؟! سوار يه ماشين شدم بالاخره.فکر کردم ادمه. شروع کرد به از خودش تعريف کردن که چه انسان شريفيه و ا نبود الان چه بلايي سرم ميومد. خوب چکار بايد ميکردم؟ منم گفتم مجبور نبودين. اونم گفت ا گه من نبرمتون چکار ميکنين؟ منم گفتم اون ديگه مشکل منه . اونم نگه داشت منم پياده شدم. واي وسط يه جاده جنگلي! عجب احمقيم من! بعدش هجوم اون ادمهاي لعنتي بود گوشم از صدا پر شده بود. فکر کنم يک ساعتي داشتم ميدويدم تا بلاخره يه تلفن ديدم و زنگ زدم به رامين. پسر دايي مهربان. هميشه به فکر منه و من چقدر دوستش دارم. وقتي رسيد نفسي کشيدم و رفتم و فرداش که رفتم پيش پدربزرگها. بامزه نيست؟ پدر بزرگهاي من پسر خاله ان.يعني..بودن. وقتي رفتم پيش اين بابابزرگ مرحوم شده طبق معمول وقتي دستشو گرفتم شناخت . گفت تويي... گفتم اره اومدم ازت خداحافظي کنم. دست کشيد به چشمام به صورتم. گفت قربون چشمهات برم. اونجا بين غريبه هايي . خيلي مواظب خودت باش.. به مادرت سر بزن هميشه چشم براهته..بعدش روع کرد برام اواز خوندن .از همون نوازشهاي شمالي که مامان هميشه برام ميخوند . خدار و شکر منو نميديد که ببينه چطور مچاله شدم. چطور درد ميکشم از اين صحنه ها
بازم منو بوسيد.هزار بار منو بوسيد. چشمامو بوسيد.. غريب ولايته جان دتر ..و ديگه نديدمش..و ديگه نميبينمش.. و مرد..
و چرا حالا يادشون افتادم؟ بايد برم ديرم شده .اما گذشته اصالت داره. چيزايي که خشت وجود ادمو گذاشتن اصالت دارن..و من بايد برم.ديرم شده...
ساعت به طرز مسخره اي ۱۱ شده .اي بي همه چيز!مگه نميدوني که از روزهاي کشدار نمناک متنفرم؟مگه نميدوني؟
امروز ساعت ۶ صبح از خواب پريدم. باز داشتم خواباي عجيب غريب ميديدم بعد ديگه نخوابيدم نشستم فکر کردم يهو ديدم داداشي داره نگام ميکنه و ساعت شده ۹ صبح!اوووووووووووووه! ۲ ساعت داشتم فکر ميکردم؟؟هه !
نميدونم . همينطوري هي از اين فکر داشتم کانال ميزدم به اون کانال و در مورد همه چيز و همه جا فکر کردم اخرشم برگشتم سر جام. نميدونم چي شد اخرش هي به اين چند سال اخر فکر ميکردم. ياد بابا افتاده بودم. طبق معمول سرشار از احساسات متضاد
دلم براش سوخت. هميشه ميسوخت. خوب بابا تو هم تقصيري نداري اگه هيچوقت جز يه شبح که دو هفته يه بار يه روز ميديدمش و نصيحتم ميکرد نبودي . يا اينکه رفتي با يه دختر همسن من دوست شدي يا اينکه باهاش ارتباط برقرار کردي و چند سال زندگيمونو جهنم کردي .يعني در واقع جهنم که بود٫ اما اون چيزايي که عريان نبود هم شدند و قشنگ همه چيز شد کابوس و بعد مامان گذاشت رفت و چند ماه ازش خبري نشد و من چند ماه تو اون خونه لعنت شده تنها بودم و روزها مثل مرده ها راه ميرفتم تو خيابونها و بعدش هم که به ترتيب همه چي به هم ريخت و همه چي قر و قاطي شد و ديگه هيچوقت ما روز عادي نداشتيم تا حالا که فرار کردم و اومدم اينجا. نه تقصير تو هم نيست اگه وقتي بهت ميگفتم مگه پدر بودن يعني سر سفره عقد اجاز صادر کردن و با حيرت تو چشمهام نگاه ميکردي و ميگفتي خوب اره ديگه۱ همين چيزاست و من ميدونستم که واقعا به حرفت اعتقاد داري و من تمام سالهاي عمرم بيخود فکر ميکردم که شايد با خرف زدن بشه عوضت کرد. بعد يادم اومد که بچه که بودم ديدن عمو رضا يا عمو حميد چقدر ازارم ميداد.نميفهميدم چرا .اما ميدونم حالا که چرا . تو تقصيري نداري. تو خدت هم معلول اون جامعه نکبتي. اما نميدونستي که چه حالتيه وقتي ادم مثلا بره بشينه توي يه دادگاه که براي شکايت مادرش از پدرش تشکيل شده!هه! چه روز مزخرفي بود!
دلم ميخواست صد سال سياه دلم اينقدر واسه تو و مامان نسوزه که با اونهمه ازار به خاطر اينکه تنها نمونين خودمو قاطي تمام اين زجرها کردم . اون دادگاه و او سفر تمام روياهاي شيرين بچگيهامو نابود کرد. گرگان اخرين جايي بود که چند تا خاطره خوب برام مونده بود از دوران بچگي و روزاي خوب ٫ اما همشون مردن اون روز. بعدش رفتم پيش عمو
عمو براي من يه بت بود.يه ادم بزرگ که همه چيو ميدونه . تمام اين سالها که در حال زجر کشيدن بوديم و منتظر بودم که لااقل يک باربهم زنگ بزنه و بگه که ميدونه من در چه حاليم و نزد. اون روز رفتم پيشش بعد از چند سال. مرده بودم. خسته بودم. هيچي نگفت. از ديدنم متعجب و خوشحال بود و نميدونست عذابي رو که ديدن من در اون حال با دستهاي لرزان و رنگ پريده و در حالي که ميخواستم خودمو جمع و جور کنم و نگم که چقدر ويران شدم رو به چهرش بياره. اما من ميديدم. هيچي نميگفت . منم همينطور. نگاهش نميکردم. بعد گفت: خيلي حرفا هست که ادم ميدونه بايد بزنه اما نميزنه و شايد لازم هم نيست که بگه. بارها گوشي رو برداشتم که بهت زنگ بزنم و نتونستم..و ..ميدونم. خيلي وقتا نميدونه چطور عذر بخواد.چطور بگه.. نذاشتم بگه. نميخواستم بيشتر از اين بشکنه. دلم به حال خودم ميسوخت. همه چيزم فنا شده بودند و عمو ديگه جز اخرينهاش بود.يعني هيچ ادم بزرگي نمونده بود برام؟
بعد سرمو بالا کردم ٫يهو يه قطره اشک درشت از چشمم ريخت. نميخواستما! نميدونم از کجا اومد يهو اون اشک به اون درشتي. نگاهش کردم. لبام ميلرزيد. دستام ميلرزيد. هيچي نگفتم. باز سرمو انداختم پايين. ميدونستم که عمو از نگاه کردن تو چشمهام خجالت ميکشه.گفتم نتونستم خودمو راضي کنم که پيشتون نيام. نتونستم. سخت بود عمو.خيلي سخت بود.. . و خيلي سخته. و سختتر از همه اينکه بيني هيچکش تو اين روزا باهات نيست. حتي اوناييکه اينقدر دوستشون داشتي و انتظار بودنشونو داشتي
خودش فهميد و هيچ نگفت. منم هيچي نگفتم. بلند شدم. گفت بيا پيش ما و يه مدتي بمون. استراحتي ميکني. نکاهش کردم. گفت ميدونم. و من ديگه هيچي نگفتم
بعد ديگه عمو هم شکسته بود. براي من تمام شده بود. روياها کودکي٫ ادمهاي بزرک٫همه همونجا تمام شدند و دفن شدند٫ميدوني چقدر درده بابا؟
نه.نميدوني. هيچوقت نميدونستي و هيچوقت هم نخواهي دانست
چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۲ ه‍.ش.
هي چرخيدم.موهامو شونه کردم. صد بار پوشيدم اون لباس رو. بعد درش اوردم و پرتش کردم. گفتم به خودم به اندازه کافي مضحکه هستي کافيه خواهشا!
بعد ها شايد.نميدونم.
حالا فرض کن يکي بشينه مسخره ات کنه. اول شوکه ميشي.بعد سعي ميکني سريع خودتو جمع و جور کني که مثلا نفهمن بقيه. به خودم گفتم هر غلطي ميخواي بکن اما نبايد سرخ شي. به هيچ قيمتي فهميدي؟شروع کردم به شمردن توي ذهنم ٬ ۱..۲..۳..بعد تند تند دويدن.باورت ميشه که ميشه تو ذهن دويد؟ نبايد فکر کني نبايد
بخند.اصلا مهم نيست که بي انصافي بود. اصلا مهم نيست که دلت ميخواد گلوشو بجوي.مگه قبلا نديده بودي؟از باقي اين موجودات محترم؟ احمق جان !اينقدر عريان فکر نکن جلوي کسي. جلوي هيچ کس.خوب اون لحظات جهنمي گذشت
اگه تنها بشم اول از همه جيغ ميزنم. جيغ ميزنم. فرياد ميکشم . داد ميزنم اونقدر که نفسم بالا نياد .زار ميزنم. نميذارم هيچ احدي پاشو تو خلوتم بذاره .هيچ احدي.بفهم احمق جان! تلاش کن .فقط تلاش کن.ميدوني که نفرت خيلي بيشتر از عشق انگيزه است.
حالا داشتم اين دامنه رو نگاه ميکردم به تنم .قشنگه.عين خانمها شدم.عين دخترها٬نه عين يه وجود احمق که معلوم نيست چيه.دلم ميخواست يه گل به موهام ميزدم و ميرفتم جلوي داداشي و ميگفتم ازم عکس بگير داداشي ٬از همون گردن کجي ها! اما دامنه رو پرت کردم.ديونه! دلت ميخواد بهت بخنده؟خفه شو خواهش ميکنم.بعدا که تنهاشدي يه سه پايه بگير و واسه خودت عين احمقها هي عکس بگير .هر ادايي خواستي در بيار .هر غلط خواستي بکن.هر چي .راحت
همه تنم درد ميکنه..اها !در ضمن! من چپ برم راست بيام بالاخره يه چيزي به يکي بر ميخوره در هر صورت!ببين! ادم بايد از همه دور باشه.سالي يه بار همه رو ببينه همه چي هم به خير و خوشي بگذره. ميخوام صد سال سياه هيچ کدومتونو نبينم ادمها ٬مفهومه؟!
اها !يه چيز ديگه!
مامان زنگ زده بود اون شب که مهمون بوديم .هي الکي خنديدم بعد يهو از دهنم در رفت گفتم دلم گرفته مامان.داشتم ميمردم که اينو بگم. دلم ميخواست تمام غصه هامو با مامان شروع کنم.گفت عيبي نداره تحمل کن .کلاهتو بچرخوني تابستون شده. خنديدم . گفتم اره. اما نميچرخه لامصب! بعد گفت تو ميدونستي که همينه ٫ بالاخره هر چيزي يه زحمتي داره.
ميدونم مامان ميدونم.فقط دلم ميخواست اسمتو صدا کنم.فقط دلم ميخواست منطقي نباشم مامان.قثط دلم ميخواست دلداريم بديو فقط دلم همينا رو ميخواست ماماني به خدا. همينا رو
بعد اومدم بيرون از اطاق. خانم صاحبخونه برگشته بودو دخترشو بغل کرد و هي موندن همينطوري.حالا من عين مسخره ها ايستاده بودم نگاشون ميکردم. لازمه بگم دق کردم؟دقم از اين بود که وقتي پيش مامان بودم هم ارزوي اينو داشتم که اگر خسته ام بغلش کنم اما نميذاشت.نميشد.بعد اون شب اخري که ازش خداحافظي ميکردم و بغلم کرده بود انگار ميخواستم تمام سالهايي رو که نبوده و نخواهد بود رو تو بغلش زار بزنم. بغلش داغ بود. داغ داغ
مامان ميدونستي که من چقدر کمم؟چقدر کوچيکم؟چقدر خسته ام؟ تا کي قراره همش با بدي ها اشنا بشم ٬ که بفهمم چقدر جامعه بي رحمه . اخه اگه هيچ چيز خوبي نيست پس چرا زنده ايم؟مامان دارم تصوير يه احمقو ميسازم از خودم. دارم فنا ميشم تو خودم.دارم هر روز بيشتر فرو ميرم تو اين باتلاق. هر روز با وحشت پرتاب ميشم تو چاه خودم. همه هلم ميدن.من چه کنم اخه٫ وقتي کسي نيست٫چيزي نيست٫خوبي نيست٫مهري نيست٫نوري نيست٫پيامي نيست٫شادي نيست٫ و همه جا تاريکه تاريکه تاريکه و ميلرزم از سرما و تنهايي و راه دراز و خستگي و کوچکي ظرفم و توان رو به انتها و صداي وحشتناک زندگي؟
غروبا که دارم بر ميگردم اينه جلومو ميکشم پايين. انگار خيالم راحت ميشه که با خودم هستم.غروبي پشت اين چراغ قرمزه داشتم واسه خودم شکلک در مياوردم. بعد سرمو برگردوندم ديدم اقاهه تو ماشين بغلي محو ادا بازيهاي من شده.طفلک! ديوانه نديده بود انگار تا حالا
تصور کن يک روز يک دختر ديگه توي تختي دراز کشيده باشه و درد بکشه و گريه شو خفه کنه و با نفرت خطاب به من بگه چرا منو به دنيا اوردي؟نه! همچنين جنايتي نخواهم کرد!هرگز!
دخترک کوچولوي من اروم باش.من هرگز نميگذارم که زاده شوي
شک نکن
من تب دارم. همچنان تب دارم. چرا تن من ابنقدر تب داره٬ صورتم اين روزها٬ چرا اينقدر ملتهب؟ کسي هست که براش بگم همه زندگيم انگار راه رفتن روي يه پل لرزان بالاي دره هاي عميق بود که پايانش هنوز هم معلوم نيست؟تا کي بايد با وحشت راه برم ارام ارام؟
ديشب خواب ديدم که توي وحشت شب يک نفر از پشت چاقويي زير گردنم گذاشت. نميتونستم نفس بکشم.هيچ کس نبود. هيچ جا. بعد ميخواست بهم تجاوز کنه. نميتونستم تقلا کنم چون چاقو زير گلوم بود. احساسش ميکردم. انگار پوستم نازک شده بود. چه وحشتي داشت چه وحشتي داشت . فرياد کشيدم و بعد ديدم که بيدار شدم.. احساس کردم کردم که زير گلوم زخم شده. داشتم توي خواب فريادهاي خفه ميکشيدم.بعد احساس کردم اگر الان مردي جلوم ظاهر شه حتما ميکشمش .نميخوام هيچ کسي رو٬ همه چيز بوي تجاوز ميده. به جسم به ذهن به روح به زندگي
همه اسطوره هام شکستند.همه.همه.ديگه هيچي ندارم که بت باشه.افسوس.واقعا افسوس.هيچ چيز بزرگي نيست!