جیغ
ه‍.ش. ۱۳۸۲ آذر ۲۷, پنجشنبه
همه از خونه دور ميشن من هر چي سنم بالاتر ميره بيشتر نياز دارم پناه ببرم به دامن مادرم.که همشونو با تمام ازارها يا نقصهاشون داشته باشم..اه پس چرا ندارمتون؟
مامان خانم که امشب زنگ زدي بهم و نميدونم که چرا خسته اي و چرا ناراحتي و ميدونم که مريضي و ديگه الان وقت مبارزه ات براي حداقل زندگي نيست اما مجبوري که تو همين سنت هم براي خيلي چيزا بجنگي بجنگي بجنگي.من ميدونم.م باهات بودم هميشه.من غصه هاتو باهام ميکشيدم هميشه.اگه کسي بهم بگه به تو چه ربطي داشت ميکشمش.ميدون چقدر عقده حرف زدن باهاتو دارم؟ميدوني واسه همينه که اينقدر باهات حرف ميزنم؟ميدوني که خسته ام؟ميدوني که حالم ديگه داره رسما به هم ميخوره از بس گفتم خسته ام؟ميدوني واقعا؟
ببين ميدونستي که يافت مينشود گشته ايم ما؟

Links to this post:
ایجاد یک پیوند