جیغ
ه‍.ش. ۱۳۸۲ آذر ۱۸, سه‌شنبه
باز اومدم تو اين سالن خالي نشستم.ساعت چهارونيمه من بايد برم.هوا داره تاريک ميشه و من متنفرم از غروب.ديوانه ام ميکنه.وحشتناکه.
هزار بار شکر که کسي منو تو تنهاييهام نميبينه. انگار دارم با خودم زندگي ميکنم.سوار ماشين ميشم. اول اين اهنگاي هميشه و گوش ميدم بعد ابتذال خونم مياد پايين ميگم بذار يه کم مزخرف گوش بدم. بعد سريع خسته ميشم و بر ميگردم سر همون اوليا.اما ايندفعه خودمم ميخونم. داد ميزنم. وسطش حرفاشو اصلاح ميکنم. براش توضيح ميدم که بعضي جاها داره زيادي ميخوره و اصلا حرفاش واقعيت نداره٫خواننده هه رو ميگم.بعدش هم ميرسم مدرسه
چرا شماها اينقدر شادين؟چرا اينقدر زندگي رو حق خودتون ميدونين؟ چرا بايد با ارامش هر شادي رو از زندگي بخواين؟چرا شماها نبايد يه شب از سر استيصال دنبال مادرتون کلانتري رفتن و احساس خطر از اون افسري که رفتي پيشش تا ازش کمک بخواي رو تجربه کنين؟ چرا پليسهاي اينجا قصد ازارتونو ندارن؟ چرا بهتون نزديک نميشن؟ چرا شماها دويدن و فرياد کشيدن توي خيابونو نميفهمين؟چرا تا حالا سر کسي فرياد نکشيدين به من نگو دخترم؟چرا شماها تنها و اروم گريه نميکنين و عر زدن رو حق خودتون ميدونين؟ چرا اينقدر احساس امنيت ميکنين؟چرا دختر بودن براتون هميشه حس تحقير و تجاوز رو نداره؟چرا اينقدر احساس امنيت ميکنين؟چرا اينقدر راحتين؟ چرا همش بلند بلند حرف ميزنين؟چرا اگه يه کم صداتو بالا بره کسي چپ چپ نگاتون نميکنه؟ اصلا يعني چي؟چرا نيازي ندارين به اينکه بياين يه همجين جايي خزعبل بنويسين و بعد احساس کنين کلا چقدر حالتون از خودتون به هم ميخوره؟چرا واقعا؟
Links to this post:
ایجاد یک پیوند