جیغ
ه‍.ش. ۱۳۸۲ آذر ۱۴, جمعه
شدم عين ساعت گويا.هي ميگم ساعت چنده .بزار بگم خالا عقده اي نشم.ساعت..مممم..۳؛۳۸ نيمه شب ۵شنبه است...اينجا هلند است.سرزمين بادهاي وحشتناک شلاقي و مردم احمق
من اينجا چه غلطي ميکنم؟ نميدونم
من قراره چه غلطي بکنم؟نميدونم
محمدميگه من اگه جرات داشتم تمام پولمو ميدادم يه عالم مواد ميگرفتم و اونقدر ميکشيدم تا بميرم. اما من گفتم دلم ميخواست ايدز بگيرم. ايده هدي هم بدنبود. ميگفت ادم خوبه از يه ساختمون بلند پرت کنه خودشو که پرواز رو هم تجربه کرده باشه. ولي منو چه به اين غلطا.من از امپولش ميترسم هه!
من تازه دارم به يه عالمه از حرفاي داداشي ميرسم و اين خودش وحشتناکه.اااا! چرا هز چي ميگه درست در مياد ؟عجب بدبختيه.مثل اينکه برا يه بچه بگي زندگي چقدر تهوع اوره و بعد بگي بزرگ شو.خوب بد بخت برميگرده تو همون رحم مادرش ديگه
بيچاره مادرا.بيچاره زنا. خدايا تر زدي با اون خلقتت
خوابم مياد.گشنمه. پشتم درد ميکنه.موهام خيسن هنوز. اه. من حتما در اسرع وقت بايد برم موهاموسه سانتي بزنم راحت. خره موي بلند واسه عمه ات داري؟ وقتي حوصله شونه زدنشم نداري؟ برو بمير ديگه منم راحت کن
الان تو خونمون همه خوابن...مممم...نه مهرداد بيداره..نه ديگه رفته خوابيده .الانا ديگه ميره ميخوابه.مامان احتمالا داره نماز ميخونه. من چقدر دوست داشتم وقتي نيمه خواب بودم و صداي نماز خوندنش ميومد در گوشم.ماماني ماماني.من و تو چه بدبختانه به هم کمک کرديم واسه به دنيا اوردن من. تو رفتي پيش دکتره و گفتي من هيچ کس رو ندارم . اونم گفت بايد شوهرت اجازه سزارين بده. تو هم گفتي شوهرم مرده. افرين مامان. تو هميشه شجاعتر از من بودي.بعد منو به دنيا اوردي تنهاي تنها. کسي هم نخواست که ما رو ببينه . هيچ کس وقتي من به دنيا اومدم نگفته اخي..چه دخملي! هه! بعد چند هفته هم ر فتي خونه بابات و بعد چند ماه بالاجبار خونه خودت.ديگه فکر کنم چهار دست و پا ميرفتم که بابا منو ديد
از همه چي بابا بوي سيگارشو دوست دارم.شبا ميرفت دم پنجره و اروم سيگار ميکشيد. چشماش مهربون ميشد. هميشه ميرفتم به يه بهانه نزديکش و نميفهميد که دارم اين خالتشو نگاه ميکنم. يا شبا که همتون خواب بودين و من عين اشباح تو خونه ميگشتم و بالا سرتون نگاهتون ميکردم که مطمئن بشم زنده اين.يا مهرداد که هميشه از هوشش براي زجر دادن من استفاده ميکرد . مهرداد يه نابغه است با درصد هوش بيشتر از ادماي عادي. راحت بود براش ازار من و وچه لذتي ميبرد. چقدر هميشه عقده بود برام که يه بار باهاش حرف بزنم. در مورد تمام اون چيزايي که هيچکي نميدونست و تو خونه ما اتفاق ميفتاد. به دوستام که نميتونستم بگم. مثل اون شب که مامان درو قفل کرد و بابا نتونست بياد تو و زمستون بود و هي زنگ ميزد. من ميشنيدم اما ميدونستمکه اگه باز کنم مامان چه حالي ميشه.. و سرد بود . دلم پيش بابا بود. اونا خوابيدن و تا صبح از سر استيصال هق هق کردم. نميدونستم که بايد چه کار کنم. مگه مغز من چقدر بود؟ من هنوز خيلي کوچيکم خيلي خيلي
شب اخريه دلم ميخواست واسه يه بارم شده با مهرداد خداحافظي کنم و جوابمو بده. رفتم تو اتاقش. رام نميدادهيچوقت. باخودم گفتم اگه پرتم هم کنه ميبوسمش و خداحافظي ميکنم. رفتم تو. خوابيده بود. خوب حتما فکر کرده رفتم من ارزش بيدار موندنم نداره. نگاهش کردم. اومدم بيرون
دلم واسه کوچولوها تنگ شده. واسه مسعود وقتي اويزونم ميشد و هي ميبوسيدم و ميگفت الهي فدات بشم عمه بعد چهار چنگولي ميچسبيد بغلم و ميگفت من پيش توميخوابم. هر چي پرتش ميکردم باز از رو نميرفت. تا صبح همونطوري چهار چنگولي به من چسبيده ميخوابيد و من نگاهش ميکردم.يا سينا که مظلوم بود و معصوم. براش لالايي ميخوندم. بهش ميگفتم خسته شدي ؟بغلت کنم؟ بعد شونه هاشو با غرور مينداخت بالا و ميگفت :مردا که بغل نميخوان! ميگفتم باور نکن عمه جان٫ اتفاقا بيشتر هم ميخوان .بعد با تعجب نگام ميکرد..يا کوکو که مثل من يه دختر بود بين اينهمه سرما و...
نيمه شبي اينقدر در گوش من سه تار نزنين. من حالم خوش نيست..اه چرا نميفهمي؟بسه ديگه نزن
گفته بودم يه شب يه افغانيه مزاحمم شد؟ گفته بودم که چقدر ترسيدم؟ فکر کنم قيافم عين احمقاس. پس چرا اينقدر بلا سرم ميومد؟ يا مثل اون يارو تو دانشگاه که مدرکمو نميداد و ميدونست که لازمش دارم تا به پيشنهاد زيباش جواب بدم! چقدر نشستم به مغزم فشار اوردم تا يه راهي پيدا کنم.چقدر احساس تنهايي ميکردم .مثل هميشه تنها.فکر کنم همينطوري پيش بره چند سال ديگه تو ايران از يه اقايي يه ليوان اب بخواي پيشنهاد همحوابگي کنه بهت .من زياد دور نميبينمش
باحاله نه؟ هيچوقت هيچکس نفهميد دقيقا چند بار و چه بلاهايي سر من اومده. بعد وقتي ميگفتن بهم :ااا يه دونه دختري؟ته تغاري؟ حتما ديگه رو سر همه راه ميري! هر هر ميخنديدم .اره ارواح عمه ام
اه من ميخوام با يکي حرف بزنم. يکي که حرفي براي کفتن نداشته باشه فقط گوش داشته باشه مهربون هم باشه نخواد هم نصيحتم کنه فقط گوش بده و بين حرفام بهم بفهمونه که فهميده و البته با احساس هم بگه
خوابت گرفته مادر برو بخواب . از ۶ صبح بيدار نشستي حالا هم شده ساعت ۴ و چقدر معده ام درد ميکنه اه
همه چي گفتم جز اون چيزايي که ميخواستم ..اه .بز!
Links to this post:
ایجاد یک پیوند