جیغ
ه‍.ش. ۱۳۸۲ آذر ۱۲, چهارشنبه
هي چرخيدم.موهامو شونه کردم. صد بار پوشيدم اون لباس رو. بعد درش اوردم و پرتش کردم. گفتم به خودم به اندازه کافي مضحکه هستي کافيه خواهشا!
بعد ها شايد.نميدونم.
حالا فرض کن يکي بشينه مسخره ات کنه. اول شوکه ميشي.بعد سعي ميکني سريع خودتو جمع و جور کني که مثلا نفهمن بقيه. به خودم گفتم هر غلطي ميخواي بکن اما نبايد سرخ شي. به هيچ قيمتي فهميدي؟شروع کردم به شمردن توي ذهنم ٬ ۱..۲..۳..بعد تند تند دويدن.باورت ميشه که ميشه تو ذهن دويد؟ نبايد فکر کني نبايد
بخند.اصلا مهم نيست که بي انصافي بود. اصلا مهم نيست که دلت ميخواد گلوشو بجوي.مگه قبلا نديده بودي؟از باقي اين موجودات محترم؟ احمق جان !اينقدر عريان فکر نکن جلوي کسي. جلوي هيچ کس.خوب اون لحظات جهنمي گذشت
اگه تنها بشم اول از همه جيغ ميزنم. جيغ ميزنم. فرياد ميکشم . داد ميزنم اونقدر که نفسم بالا نياد .زار ميزنم. نميذارم هيچ احدي پاشو تو خلوتم بذاره .هيچ احدي.بفهم احمق جان! تلاش کن .فقط تلاش کن.ميدوني که نفرت خيلي بيشتر از عشق انگيزه است.
حالا داشتم اين دامنه رو نگاه ميکردم به تنم .قشنگه.عين خانمها شدم.عين دخترها٬نه عين يه وجود احمق که معلوم نيست چيه.دلم ميخواست يه گل به موهام ميزدم و ميرفتم جلوي داداشي و ميگفتم ازم عکس بگير داداشي ٬از همون گردن کجي ها! اما دامنه رو پرت کردم.ديونه! دلت ميخواد بهت بخنده؟خفه شو خواهش ميکنم.بعدا که تنهاشدي يه سه پايه بگير و واسه خودت عين احمقها هي عکس بگير .هر ادايي خواستي در بيار .هر غلط خواستي بکن.هر چي .راحت
همه تنم درد ميکنه..اها !در ضمن! من چپ برم راست بيام بالاخره يه چيزي به يکي بر ميخوره در هر صورت!ببين! ادم بايد از همه دور باشه.سالي يه بار همه رو ببينه همه چي هم به خير و خوشي بگذره. ميخوام صد سال سياه هيچ کدومتونو نبينم ادمها ٬مفهومه؟!
اها !يه چيز ديگه!
مامان زنگ زده بود اون شب که مهمون بوديم .هي الکي خنديدم بعد يهو از دهنم در رفت گفتم دلم گرفته مامان.داشتم ميمردم که اينو بگم. دلم ميخواست تمام غصه هامو با مامان شروع کنم.گفت عيبي نداره تحمل کن .کلاهتو بچرخوني تابستون شده. خنديدم . گفتم اره. اما نميچرخه لامصب! بعد گفت تو ميدونستي که همينه ٫ بالاخره هر چيزي يه زحمتي داره.
ميدونم مامان ميدونم.فقط دلم ميخواست اسمتو صدا کنم.فقط دلم ميخواست منطقي نباشم مامان.قثط دلم ميخواست دلداريم بديو فقط دلم همينا رو ميخواست ماماني به خدا. همينا رو
بعد اومدم بيرون از اطاق. خانم صاحبخونه برگشته بودو دخترشو بغل کرد و هي موندن همينطوري.حالا من عين مسخره ها ايستاده بودم نگاشون ميکردم. لازمه بگم دق کردم؟دقم از اين بود که وقتي پيش مامان بودم هم ارزوي اينو داشتم که اگر خسته ام بغلش کنم اما نميذاشت.نميشد.بعد اون شب اخري که ازش خداحافظي ميکردم و بغلم کرده بود انگار ميخواستم تمام سالهايي رو که نبوده و نخواهد بود رو تو بغلش زار بزنم. بغلش داغ بود. داغ داغ
مامان ميدونستي که من چقدر کمم؟چقدر کوچيکم؟چقدر خسته ام؟ تا کي قراره همش با بدي ها اشنا بشم ٬ که بفهمم چقدر جامعه بي رحمه . اخه اگه هيچ چيز خوبي نيست پس چرا زنده ايم؟مامان دارم تصوير يه احمقو ميسازم از خودم. دارم فنا ميشم تو خودم.دارم هر روز بيشتر فرو ميرم تو اين باتلاق. هر روز با وحشت پرتاب ميشم تو چاه خودم. همه هلم ميدن.من چه کنم اخه٫ وقتي کسي نيست٫چيزي نيست٫خوبي نيست٫مهري نيست٫نوري نيست٫پيامي نيست٫شادي نيست٫ و همه جا تاريکه تاريکه تاريکه و ميلرزم از سرما و تنهايي و راه دراز و خستگي و کوچکي ظرفم و توان رو به انتها و صداي وحشتناک زندگي؟
Links to this post:
ایجاد یک پیوند