جیغ
ه‍.ش. ۱۳۸۲ دی ۹, سه‌شنبه
در پاريس مکتوب شد
...من ديگه از اينجا لذت نميبرم.اينو تازه فهميدم.تمام اين مدت با خودم فکر ميکردم تا متوجه بشم که اون چيه که اينقدر ازارم ميده.اولش يه جور دودلي داشتم براي اومدن .نميخواستم بيام چون ميترسيدم از اين شهر که يک خيالات عجيب و دوري رو در من بيدار ميکنه.حتي پارسال که دلم به يه چيز محکمي وصل بود٬يا لاقل براي من محکم بود.بازهم در عين خوشي ازار ميديدم.گفتند برگرديم٫مخالفت نکردم.اما حالا٫امسال٫الان٫چرا نبايد آزار دهنده باشه؟ظاهرشو که نگاه ميکني يک اطاق اومديم اينورتر٫اما فاصلهء اين يک اطاق يک دنيا ويرانيه.
امشب دعوا کردم.درست اون لحظه اي که ميخواستيم حرکت کنيم به طرف اين جا خبر زلزله رو شنيدم.احساس ويراني بهم دست داد.ميدونستم که همون يه ذره لذت رو هم نخواهم برد.بديهي بود.ميدونستم دلم نگران چي شده.نميخواستم بهش فکر کنم اما نميشد٫آدمم مگه نه؟انگار اين زلزله تمام ويراني خودمو يادم اورد.دلم ميخواست اونجا بودم.براي اون مردم کاري ميکردم.يه کاري.اما نميشه.ظاهرا فاصلهء درازي هست تا اون روزي که من توي اين دنيا توانايي انجام کاري رو داشته باشم.
چرا روي کاغذ نميارم؟چرا بلند نميگم؟دوشبه که خواب ميبينم نشستم و جلوم دارن قبرم رو ميکنن و بهم ميگن برو توش بخواب.باوحشت ميپريدم.نيمه شب بود..من کجام؟آها!توي اطاق شماره ۳ همون هتل هميشگي.همون اقاي ايراني مهربون.همين خيابونه که ميخوره به ميدون باستيل.باستيل.يه وحشت بزرگ که حالا تبديل شده به يه ميدون بي آزار و يه برج و يه مجسمه به نشانه ازادي و اسم ادمهايي که کشته شدن.چند سال ديگه٫چند قرن ديگه٫چند هزار سال ديگه زندونهاي ما هم تبديل ميشن به يه ميدون با يه نماد به ياد اونايي که رفتن؟
***
اومدم کنار پنجره .خيابون خلوته.گاهي ماشيني رد ميشه .چراغا روشنه.يه کافه روبروي اطاقه و يه عالم درخت کنار خيابون.همه چي ياد تهران ميندازت.حتي بوهاش.نشتم روي زمين.به شوفاژ تکيه دادم.جاگير شدم اين گوشه و دفتر رو گذاشتم رو پاهام.يه نورضعيفي مياد.نميدونم ساعت چنده.شايد ۴.حالم از خواب به هم ميخوره ديگه.
کي بود؟پارسال.همين موقع ها.يه چند وقت قبل تر.همين جا بودم.يه اطاق اونرتر.بازم يه دفتر رو پام بود و مينوشتم.اما فرق عمده اش اين بود که اون دفتر رو قرار بود کسي بخونه که ارزش خواننده اش شدنو داشت.اون دفتر رو تو کمدم جا گذاشتم.عمدا.ازارم ميداد.ميفهمي؟
با خودکار گوشه اين ملافه سفيد رو خط خطي ميکنم.کي آفتاب مياد؟
امروز يه ليوان شکوندم.تلويزيون داشت از اخبار ايران ميگفت.گفت بيست هزار نفر.دسالم لرزيد.نفهميدم کي از دستم سر خورد.فقط صداي شکستنو شنيدم.
امير سالمه؟احمق اون که بم نيست.حتي اگه خونه باشه بازم بم نيست.تو کي ميخواي جغرافي ياد بگيري؟مثل سوالاي خنده داري که از دادشي ميکني.ميخنده و ميگه دختر اين سوالا رو پيش کسي نگو!خوب نميدونستم٫چه کار ميکردم؟
آره حتما سالمه.داره زندگيشو ميکنه.نفرت از تو بهش انگيزه مضاعف ميده.نگرانيت احمقانه است.محلي نداره.ميدوني؟من عقم ميگيره از خودم اگه بعد اينکه با کسي مشکلي پيدا کردم همه چي يادم بره.عقم ميگيره.ميفهمي؟
اينهمه سال با اينهمه ادم ارتباط داشتم.هميشه هم حدش معلوم بود.چون ارزششون اونو تعيين ميکرد.هميش هم خودم تمامش ميکردم چون ديگه تهوع اور شده بود.اما يه بار براي خودم اينو حل ميکنم.يک بار.امير دوستي بود که دوسال طول کشيد.ارتباطمون نم نم پيش رفت و خوب جا افتاد.ارزش هم داشت.ادم هم بود.براي من خيلي ارزش داشت.خيلي دوست داشتني بود.چو جز معدود ادمايي بود که ميفهميد.واقعا ميفهميد.
وقتي حرف ميزد احساس نميکردم يه احمق ابلهانه نگام ميکنه و منتظره که حرفام تمام شه.که ارزش حرفم گه مالي شده.خوب براي تمام اين چيزاي خوبش دوستش داشتم.خوشبختانه خودشم اينجا نيست که نگران اين باشم که فکر ميکنه من براي به دست اوردن چيزي اينو ميگم.اما دوستش داشتم.هنوزهم اون شخصيت براي من دوست داشتنيه.اما اين ماههاي اخر همه چي کن فيکون شد.من نميشناختمش.تند شده بود.انگار افتاده تو مسير فکريش و حالا منو نميفهمه.دلم نميخواست ببينمش.ميترسيدمکه اين تصوير خراب شه.به خودم ميگفتم صبر ميکنم.وقتي اين شرايط ملتهب تمام شه اونم درست ميشه.خوددار ميشه.اروم ميشه.ميخواستم چيزي رو خراب نکنم .ازش دور شدم.اما نميدونم کجا اين زنجير پاره شد.خودشم هلم داد.خسته بودم اون روزا به حدمرگ.روزا و شبا بين خيابونها ميگشتم..لعنتي چرا نميفهمي؟دارم يه تحول ميدو تو زندگيم که برام خيلي بزرگه.براي من با اين انرژي کم خيلي بزرگه.خيلي سنگينه.هزار تا مشکل اينجا دارم.اونجا هم راحت نيستم.لعنتي چرا نميفهمي چقدر قاطيم؟
نفهميد.براي اولين بار هر دو قاطي کرديم و يکي نتونست سر رشته رو بگيره دستش و خودشو کنترل کنه و همه چي پاشيد به هم.يه روز پرسيد من به تعهدي ندارم؟منم جلومو نگاه کردم.نگاهم به شيشه يخ زده بود.حرصم گرفته بود از سوالش.خودش هميشه ميگفت هميشه با من حرغ بزن.با حرف ميشه هر سو تفاهمي رو برطرف کرد.اما وقتي سکوت ميکني من چه کنم؟!
اما نتونستم.خيلي چيزا رو بايد ميدونست اما فرصت گفتن نداشتم.
گفتم نه!نداري!
صدام توخالي بود.نفميد که چقدر غير واقعيه.که من مدارم هل داده ميشم و مقاومتي نميکنم.خودشم داره کمکم ميکنه.چه ميکردم؟يه روز قبل اومدن بين اون سرگردوني مطلق٫بين اونهمه اوار٫خواستم خداحافظي کنم.خواستم بهش بگم که صبر کن تا برم و يه کم اروم شم .تا اون موقع حرفي نزن.اما اون يه اتشفشان وحشتناک شده بود با يه عالم سنگيني که اوار ميکرد رو سرم.پامو رو گاز فشار ميدادم..نه مطمئنا تو امير نيستي.من امروز رو بايد فراموش کنم.تو اون کسي نيستي که از اونهمه بزرگي روحش اروم ميشدم..و خداحافظي!و تو که حتي جوابمو ندادي!روتو اونور کردي ورفتي ٫به همين سادگي!به خودم گفتم اصلا فکر نکن.والا ديوانه ميشي..عجب روز نحسي بود!
***
...حالا امشب اين آوار بم تو رو يادم انداخته.چرا؟نه.دنبال بهانه بودم.
ياد اون افسانه افتادم.بهتر ميدوني که تمام اون برنامه ها و راه درازيکه ترسيمش کرديم٫اونهمه ايده٫فکر٫چيزهايي که قرار بود بهش برسيم٫هدفي که يک مکان نبود٫يک راه بود٫و همه اينا ميشد افسانه ما!براي همون بود که خواستم جايي رو به اين نام داشته باشم.اما حالا که روي افسانه يه زخم عميقي افتاده که ازارم ميده.زخمم ميکنه٫چطور نبينمش؟اسم افسانه ميسوزونتم.کجاي کار ما اشتباه بود؟ما که افتخارمون به اينهمه توازن در عقل و احساس و فکر بود.به اينکه هدفمون ما نيستيم٫اين خود مسير بود که ما رو به هم نزديک کرد و اين از عشق بالاتره.
تو فکر کردي من تو رو فروختم.حرفي که از دهن خودت شنيدم.اما به چي؟به کي؟اين چه معامله اي بود که عوضي نداشت؟اين عينک بدبيني رو کي به چشمت زدي که من نفهميدم؟اين هم هديه او سختي هايي ود که باهم خواستيم تو خطش بيفتيم؟من از يه ور و تو از يه ورفکر کردي من قدر نميدونم.نميفهمم.عجب از تو که ميدونستي تمام زندگي من٫تمام ادمهايي که تو عمرم دوز خودم ديدمشونبهم ياد دادن که اگه چيزي رو ميفهمم لازم نيست همه جا فريادش کنم.براي نشون دادن فهميدن چيزي راههاي بهتري هم هست.زبون راحتترين راهشه و اولينش.اگه واقعا ميخواي چيزي رو بگي از خودت مايه بذار.زحمتت رو کم نکن.ما اهل حرف نيستيم.تو هم نيستي.من اينو فهميدم.اما تو منو نفهميدي.
***
صداي سوسوي چراغ مياد.به اين خيابون خلوت که گاهي ماشيني ازش رد ميشه نگاه ميکنم.منو ياد تهران ميندازه٫و اين شهر که منو ياد تو ميندازه.
اون لحظاتي که سعي ميکردم با چشمهاي تو هم نگاهش کنم.به جاي تو هم نفس بکشم وآرزو کنم که کاش بودي و با هم اين لحظات رو درک ميکرديم٫چون تو ميفميدي معني خواب بودن اين شهرو٫که چرا اينقدر دوستش دارم و اينقدر ازارم ميده٫مثل يه روياي عيني شده.و برات همشو نوشتم ٬تصوير کردم و حرف زدم وفرستادم.
چرا اينا رو يادت نمياد؟
من تواني براي تراژدي ندارم.مدتهاست که ندارم.مدتهاست که از منهاي صفر شروع ميشم.احساس ميکنم که تمام تنم خواب رفته.تو سالمي؟سالم باش لطفا.من نگرانم و حتي نميدونم نگران چي؟موقعيت احمقانيه ايه٫مثل باقي زندگيم
***
اين داستان براي من زخم بزرگيه بعد داستان بابا و تبعات بيشمار و وحشتناکش.انتظارش رو نداشتم.اونم از کسي که تمام لحظات سياه بختي منو ديده و حالا بهم ميگه تو مونده تا بدبختي رو بفمي.اون لحظاتي که بچه بودم و همسنام لي لي بازي ميکردن و من تو تنهايي و دردايي که حتي براي فهميدنشون هم بچه بودم ضجه ميزدم تو کجا بودي؟؟اون موقع که نميدوستم از دست کي به کي پناه ببرم و تو خيابونا اواره زار ميزدم تو از دربه دري چي ميدونستي؟؟اون موقع که پيش خانواده ات بودي و من يک ثانيه معني امنيت و مهر و خانواده رو ارزو ميکردم چي از بيچارگي ميدونستي؟؟تلخه نه؟؟اون روزا که بهت ميگفتم احسا رو کنترل کن و تو منو به عرش ميبردي و من از همين روزها ميترسيدم رو کجاي ذهنت دفن کردي؟؟گفتم ادم رو به اون بالا نبر تا بعدش اينطور پرتش کني به زمين٫و تو گفتي که من غرق خيالاتم هستم.اره خوب راحتتره که منو يه احمق خودخواه تصوير کني٫اونوقت ميتوني مثل حالا فقط دهنت روباز کني و به هيچي ديگه هم فکر نکني.من هم چيزي نميگم و نگفتم .تو نيومدي که بشنوي.اومدي که بگي و منو له کني و سبک بشي.درکت ميکنم.
***
اون مغازه اي که ازش ساعتها رو خريدم نزديک خونه ماست.هرروز ميبينشم.هررزو جلوش مي ايستم و خودمو تصور ميکنم که با انگيزهء يه احساس قشنگ واردش شدم و اون بسته سياه رو خريدم .بسته اي که با يه فشار کوچيک درش از دو طرف باز ميشه و وسطش هديه اي هست که يکي نيست و دوتاست.اون بسته الان پيش توئه٫اگر دورش ننداخته باشي و يکي از اون هديه ها پيش منه.روز دمي که اومدم اينجا خراب شد و من شکر کردم که ميتونم نبينمش و حالا تو کشوي اطاقه٫بين يادگاريها.
داداشي گفت اگه هوا خراب بود برگرديم.موافقي؟...آره موافقم.برگرديم.پاريس منو ميخوره.اين هواي باروني. اين همه ابر.اينهمه خاطره که تو هوا پخش شدن و منو ميکشن.اين زندگي که داره منو تجزيه ميکنه٫ و تو چه ميدوني؟برگرديم داداشي.ترو به خدا برگرديم.من راه درازي دارم.اين عذاب ملتهب زجرم ميده٫ميکشدم٫داغونم ميکنه.
باد مياد.درختا تکون ميخورن.تابلوي هتل کنار پنجره است.ياد اون شب مي افتم...پرسيدي اسم هتل چي بود؟بدون مکث گفتم:de la porte dore ..خنده ات گرفت...حفظ کردي؟....نه٫تو يادم موند.از زبان فرانسه خوشم مياد.دوستش دارم.خوش اهنگه.لذت ميبرم از شنيدنش٫درست عکس زبان هلندي که هي سعي ميکنم براي خودم تلطيفش کنم اما جا نداره.مثل زندگي.مثل همه چي.لامصبا چقدر استعداد به خرج دادن در اينهمه زشتي و زمختي و نازيبايي!
احساس خفگي ميکنم.کاش خوابم ميومد.کاش الان يه جاي اشنا بودم.کاش الان توي رختخواب سفيدي که زن دايي وسط اطاق پهن ميکرد دراز کشيده بودم و با صداي پنکه سقفي و جيرجيرکها خوابم ميبرد و صبح با صداي ني د ايي بيدار ميشدم.کاش با بازي افتاب با صورتم عصباني ميشدم و رختخواب به دوش ميرفتم اطاق مامان و بغلش ميخوابيدم و نسيم صورتم رو خنک ميکرد.
اينها خيال نبودن.يه روز واقعي بودن.من محال رو ارزو نميکنم.زندگيمو تو خيال نگذروندم.فرصتشو نداشتم.شرايطشو نداشتم.اونقدر همه چي تلخ و عريان بود که مجبور بودم فقط با واقعيت جلو برم.اما باورت نميشه همينها ارزوهام شدن.هر چي جلو ميرم کمتر و کمتر ميشم و تو به من ميگي تو در خودت غرق شدي!
وصيت ميکنم روي سنگ قبرم بنويسند:بالاخره به عدم پيوست

Links to this post:
ایجاد یک پیوند